![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
مرد تنها
|
|
مرد خسته بود مرد ، تنها! آخرين پکها را به سيگارش مي زد ... زُل زده بود به رقصيدن دود سيگار ! به قايقی مي انديشيد و امواج دريا و سفري طولاني ... مرد تازه از راه رسيده بود مرد خسته بود ولي صبر نداشت چهار ديواري ذهنش سقف نداشت! چشمانش پُر ز شوق شوق سفر رفتن به دیاری دور ... ولي مرد خسته بود و به جمله اي فکر مي کرد کلامي ... حرفي ... واژه اي که با او سخن بگويد و پاي مرددش را جاني دوباره ببخشد! مرد ساده بود تنها افکارش را پيچ مي داد! و ذهنش درگير واژه اي تازه بود ... مرد زنده بود و با سوسوي ستاره اي زندگي مي کرد صداي قلبش را مي شنيد آهنگ مورد علاقه اش! لحظه ای چشمانش را بست و به تاریکی نگریست ... دلش گرفته بود مرد گريست... آسمان باريد بادي وزيد برگي سفيد آرام آرام بر روي دستانش چکيد دستان خسته اش را به روي کاغذ کشيد و بر روي کاغذ سفيد اينگونه نوشت: چه کسي فکرش را مي کرد، زندگي اينقدر زيبا باشد! ... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 9:12 توسط آينه |
|
|
خاطره
|
|
هنوز هم دلم برایت تنگ می شود هر زمان که بر آلبوم عکسهایم گذری می کنم به تصویر تو که می رسم می رسم به یک دنیا خاطره می روم به یک آسمان رویا و زنده می شود رویای آن شبِ بارانی نمی دانم ! شاید هم بارانی نبود ! اما هر چه که بود آسمان سخت هوای باریدن داشت اما افسوس اکنون آسمان سرد است و من دلتنگ می شوم ! وقتی که یاد آن هتل قدیمی می افتم و آن استکانِ چای که میهمانِ تو بودم ! یادم هست تو به من گفتی چرا نمی نوشید ؟ سرد می شود ! و من که داشتم در سردرگمی حسی غریب غرق می شدم ، پاسخ دادم : ممنون ، چای را سرد دوست دارم ! و تو لبخند زدی ! و من چیزی نگفتم آری هنوز هم به یاد آن شب چای را سرد می نوشم ! سپس در عوض ِ آن پاسخی که هرگز ندادم ، لبخندِ تلخی می زنم و در سکوتِ خود گم می شوم ... ... حال آخرین برگِ آلبوم را ورق می زنم و آن نگاهِ معصوم ِ خدا نگه دار به یادم می آید و دلم می گیرد کاش معنایش را می فهمیدم ... من سخت پریشانم و این سوال سخت ذهنم را به خود مشغول کرده است : ای خوبِ من ! آیا تو نیز هنگام مرور خاطراتت ، بر روی عکس ِ من ، درنگ می کنی ؟؟! آینه
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 12 تیر1386ساعت 2:32 توسط آينه |
|
|
شکوه ویرانگی ...
|
|
ویران که می شوم ، تنها اشاره ای مرا از نو می سازد ! من ویرانه ای دور افتاده ام که در میان ِ خاطرات خاک خورده ، جا مانده است ترانه ای فراموش شده که تنها گدایان زیر لب زمزمه ام می کنند ! صدایم اگر بلند می شود ، سهم خود را از سایه ها طلب می کنم بالا اگر می روم ، تنها حسادتی بر بغض ِ آسمان دارم ! ... خاکستر که می شوم ، شوق آتشی ، اسیر ناله های بارانم ! من خُرده ابری باران ندیده ام قلم ِ شکسته ای که در حسرتِ تحریر وا مانده است ! زمزمه های گنگم تنها گوش موریانه ها را کر می کند ... اما تو ای چکاوکِ وحشی ! گاهی مرا از میان اشیاء کهنه و از لابه لای آلبوم های خاک خورده ات صدا بزن ! کلنگِ بی بهانه ات را بر آجری ِ دیوارم بکوب ! ... و گهگاه هنگامی که از کنار جنازه ام عبور می کنی ، مشتی خاک به دستم بسپار بر روی قبرم اگر پا می گذاری ، تنها ناسزایی نثار ِ گورم کن ! آری گوری بی نشان ... و من که در آنجا ، در آرزوی جوانه زدن ، دارم به روی خودم خاک می ریزم ! و ویران اگر می شوم ، تنها اشتیاقی برای نو شدن دارم ...
آینه
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:3 توسط آينه |
|
|
بریده یک روزنامه دیواری
|
|
اصلا چه کار به کار من داريد؟ داريد رو به دريا از دريا سخن میگوييد؟ من که سالهاست از پیِ پسينی خلوت از خوابِ شما و تعبيرِ همين چَرت و پَرتِ بودن بُريدهام. وِلَم کنيد بروم سيگاری بگيرانم بروم کنار خيابان از کسی ساعتِ قرارِ دريا را بپرسم بروم بگويم سرکار خانم زيبا، چرا تنها ترانه میخوانيد من هم بلدم زندگی کنم به خدا من شاعرتر از بعضی بزرگان، به باران نگاه کردهام خُب دوست دارم که از حرف آدمی يا وَهمِ آسمان فاصله بگيرم اين مشکل من است به شما چه مربوط که ما پاکيزه از آواز عشق زاده میشويم سرشتِ ستاره همين است همانطور که مثلا سرشتِ سنگ. باورتان میشود که من بُريده باشم؟ من از بادِ بَدآيند بريدهام از اميدِ اين آبِ رفته به جوی که ديگر به خوابِ سرچشمه باز نخواهد گشت. لهجهی آب از آب سخن میگويد تعبير تشنگی حرف ديگریست. اجازه میخواهم اندکی آسودگی را تجربه کنم حالا سالهاست گاهی اوقات برمیگردم و سمتِ چپِ شانهام را نگاه میکنم حالا سالهات گاهی اوقات از دوستِ دانای خود از همان راهبلدِ رويای گمشده سوال میکنم: - پس کی وقتِ رفتن فراخواهد رسيد؟
خسته از آينه، از آدمی، از آسمان! مگر تحمل يک پرندهی کوچکِ خانهزاد يک پرندهی جامانده از فوجِ بارانخوردهی بیبازگشت تا کجایِ اين آسمانِ تمامِ روياهاست؟
بريده مثل بارانِ تنبلِ عصرِ آخرين جمعهی خرداد بريده مثلِ شيرِ ماسيده بر پستانِ آهوی مضطرب بريده مثل باد، باد خستهی به بُنبَست نشستهی دیماه بريده مثل تسبيحِ دورهگردی کور بر سنگفرشِ بیچراغ. حالا هی بگو برو خانه چراغ بياور! "چراغ ما هم در همين خانه شکسته است". دروغ میگويم؟ فقط بگو کی وقتِ رفتن فراخواهد رسيد؟
سید علی صالحی |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 23:45 توسط آينه |
|
|
متهم
|
|
تظاهر میکنم که ترسيدهام سيد علي صالحي
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 21:5 توسط آينه |
|
|
تاريكي ...
|
|
اين روزها حتي شعر نيز در حسرت نگاه تو مي سوزد وقتي صداقتِ چشمانت در ابرهاي غرور من گم شد ، پرنده ذهن من در ساكن ترين مرداب ها خاموش ماند . سرما همه جا را فرا گرفت و آسمان كه دنبال بهانه اي مي گشت ، باريدن آغاز كرد و زمين از هراس ِ نبودنت به خود لرزيد و من كه هنوز بر بودن خويش اصرار داشتم ، در پي جاي پايي براي ماندن مي گشتم! ... آري بهار عشق تو در جان من خوابيد ! ... كدام ستاره تضمين مي كند كه زمزمه هاي اين بهار خام ، در كهولتِ زمستانِ تجربه گم نشود ؟! ... و من گم شدم ... و حتي گم شدنِ خود را نيز ، گم كردم ! و همه چيز گم شد ! ... تاريكي تاريكي و ديگر هيچ ...
آينه
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 23:26 توسط آينه |
|
|
دلتنگي ...
|
|
اين روزها صبح ها كه دلم مي گبرد هواي قايق سواري به سرم مي زند . اما افسوس ! قايقم را پارو ، شكسته است ! ... قايقكم آسوده خاطر باش دل من درياي توست تمامي اش را به تو مي سپارم هر مكان كه مي روي هر نامي كه مي خواهي برايش بگذار !!! ديگر پارو چه مي خواهي ؟ هر جا كه اراده كني تواني رفت ! ...
عصرها كه دلم مي گيرد هوس بادبادك بازي مي كنم ! اما دريغ ! آسمان كوچك است و براي بادبادكِ من جايي ندارد بادبادكِ من ! بيا و تنها در آسمان دستانِ من پرواز كن ! دستان من سنگيَند ! اما سنگي ندارند ! دستان من كوچكند اما لياقتِ پرواز ترا دارند ! ... پس بادبادكم ! پرواز كن ... ...
غروب كه مي شود و دلم مي گيرد ، هوس يك استكان چاي مي كنم ! تا در خانه آرامشي بنوشم . اما افسوس ! خانه آرامي ندارم ! ... ولي خُرسندم زيرا كه مي دانم كسي كه سرپناهي ندارد دستِ كم هرگز گُم نمي شود !
...
شب كه مي شود و دلم مي گيرد ، دلم عجيب باران مي خواهد . اما افسوس ! بارانِ شما ديگر لطفي ندارد باران شما سميست باران شما عشق ندارد باران شما آلوده ست باران شما اشك ندارد باران شما غم ندارد باران شما بي دريغ نمي بارد ... اين بار تنها خودم مي بارم تا واپسين تپشهاي دستان سنگيم ! تا كوبنده ترين مشتهاي قلبم ! تا واپسين لحظات سرگرداني هايم ! و تا آخرين قطره زندگيم ! خواهم باريد ! ببار باران ببار باران بي دريغ ببار !
آينه
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 1:28 توسط آينه |
|
|
لذتِ سقوط
|
|
مدت زمانيست رويايي غريب در من تكرار مي شود خاموش و بي صدا سرگشته و مردد در جستجوي نمي دانم چه ! در راهرويي طولاني قدم مي زنم سايه هايي از كنارم عبور مي كنند و هر لحظه كه بر تعدادشان افزوده مي شود خيالم از نبودنشان آسوده تر مي گردد ! تا ديگر هيچ سايه اي نمي بينم ... راهروهاي تكرار يكي پس از ديگري مي آيند و تفاوتشان تنها در صداي گامهاي من است كه هر لحظه تندتر و تندتر مي گردد حالا ديگر باران نيز با گام هايم هم صدا شده و من همچنان عبور مي كنم به پله ها كه مي رسم خيال ماندن مرا وسوسه مي كند اما شوق رسيدن به لذتي غريب مرا به بالا رفتن وا مي دارد پله هاي انتظار صداي باران دلواپسي لذتي نا آشنا و بار گناهاني كه هرگز نكرده ام و صداي گام هايي كه هر لحظه بيشتر در آواي باران گم مي شوند همچون من در لحظه هاي زندگي ... ! ... شروع به شمارش پله ها مي كنم يك دو سه ... زمان كه مي گذرد بر ارتفاع پله ها افزوده مي شود همه جا تاريك است تاريك ... سوز شديدي مرا مي آزارد احساس مي كنم تمام وجودم دارد می لرزد بر سرعت مي افزايم تا كه فراموش كنم فراموش كنم دلواپسي هايم را هراسهايم را فراموش كنم خودم را و هر چه كه به من مربوط است و هر چه كه به من ربطي ندارد زيرا كه به همين دليل به من مربوط است ! فراموش مي كنم ... ... ديگر حساب پله ها از دستم در رفته است صداها در هم آميخته اند صداي باران نواي گام هايم و صداي ضربان قلبم ديگر هيچكدام از يكديگر قابل تشخيص نيستند. ... ناگهان نوري چشمانم را مي آزارد نوري كه از روزنه دري بيرون مي جهد مي ترسم مي ترسم كه در را بگشايم و همه تاريكي ها را فراموش كنم از فراموشي بيزارم ديگر صدايي به گوشم نمي رسد حتي صداي ضربان قلبم تنها صداي آشناي سكوت ! و دستانم كه از فراموشي آن همه فراموشي به خود مي لرزند ... ناگزير در را مي گشايم و در آن همه روشني حل مي شوم چاره اي نيست ديگر آلوده شده ام گام بر پشت بام مي گذارم و آن شوقِ لذتِ آشنا در من بيدار مي شود رو به جولو حركت مي كنم تا ديگر جايي براي گامهايم باقي نمي ماند مي ايستم به آسمان مي نگرم مثل هميشه خاكستريست بادي شروع به وزيدن مي كند تمام خاطرات در من مرور مي شوند ديگر لرزشي احساس نمي كنم ترسي ندارم باران تشويش ديگر نمي بارد ديگر از سايه هاي ترديد خبري نيست به پايين كه نگاه مي كنم انگار انتها ندارد بزرگ است بزرگ ... همه جا را مه گرفته ... نفسي عميق به اندازه همه انتظارهايم مي كشم و چشمانم را به روي همه چيز مي بندم و سپس ... ... سقوط ! آينه
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 6:14 توسط آينه |
|
|
بابائي
|
|
نيستش
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 5:22 توسط آينه |
|
|
امان از وسوسه تکرار !
|
|
خوابم نمی برد ای رويای دست نيافتنی ! در اين تضادِ با تو بودن و بي تو ماندن ، تنها آواي آشنايي مرا تسكين مي دهد . نهايتِ اين آلودگي در لذتِ لبخندي گم مي شود و تاريكي آواز سر مي دهد که : آي اي انسانها وقتي در كوچه هاي دلتان آواز قناري مي شنويد ، آيا هرگز انديشيده ايد که تفاوت اين تكرار ها در چيست ؟! آري ... امان از وسوسه تكرار !!! ... و دوباره پژواك آن صدا در روشنايي روز محو مي شود و ديگر چيزي نمي بينم تنها روزنی تاريك در قلبم فرياد می زند که چقدر خواستني هستي اي تكراري ترين !!! ... خوابم مي آيد ...
آينه
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 2:42 توسط آينه |
|
|
...
|
|
نه من سراغ شعر مي روم نه شعر از من ساده سراغي گرفته است تنها در تو به شادماني مي نگرم ري را هرگز تا بدين پايه بيدار نبوده ام. از شب که گذشتيم حرفي بزن سلامنوش ليموي گس نه من سراغ شعر مي روم نه شعر از من ساده سراغي گرفته است تنها در تو به حيرت مي نگرم ري را هرگز تا بدين پايه عاشق نبوده ام پس اگر اين سکوت تکوين خواناترين ترانه من است تنها مرا زمزمه کن اي ساده، اي صبور! حالا از همه اين ها گذشته بگو راستي در آن دوردست آيا هنوز كودكي با دو چشم خيس و درشت مرا مي جويد ... ؟
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 24 دی1385ساعت 9:30 توسط آينه |
|