![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
. . .
|
|
آيا نه يکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟ من تنها فرياد زدم نه! من از فرورفتن تنزدم. صدايی بودم من شکلی ميان اشکال ، و معنايی يافتم. من بودم و شدم، نه زان گونه که غنچهيی گلی يا ريشهيی که جوانهيی يا يکی دانه که جنگلی ...
که عامیمردی شهيدی تا آسمان بر او نمازبرد.
من بینوا بندهگکی سربهراه نبودم و راه بهشت مينوی من بزرو طوع و خاکساری نبود: مرا ديگرگونه خدايی میبايست شايستهی آفرينهيی که نوالهی ناگزير را گردن کجنمیکند. و خدايی ديگرگونه آفريدم ... شاملو
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 20:32 توسط آينه |
|
|
آفتاب می شود ...
|
|
نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايه سياه سركشم اسير دست آفتاب مي شود
تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به كام مي كشد مرا به اوج مي برد مرا به دام ميكشد نگاه كن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود
ز سرزمين عطر ها و نورها نشانده اي مرا كنون به زورقي ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر شهر شعر ها و شورها
فراتر از ستاره مي نشاني ام نگاه كن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين بركه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين كبود غرفه هاي آسمان كنون به گوش من دوباره مي رسد صداي تو صداي بال برفي فرشتگان
به كهكشان به بيكران به جاودان كنون كه آمديم تا به اوجها مرا بشوي با شراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان دير پا مرا دگر رها مكن مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب ميشود صراحي سياه ديدگان من به لالاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن تو ميدمي و آفتاب مي شود ... فروغ فرخزاد
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 19:49 توسط آينه |
|
|
كمي با من مدارا كن ...
|
|
كمي با من مدارا كن كه خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا كن
تو را از قصه آوردم نميشد با تو بد باشم نميشد از تو برگردم
صبوري كن تحمل كن من گم را تو پيدا كن
نه از باران نه از شبنم نه آن تعميدي روحم نه آن مريم ترين مريم منم هم سقف ديروزي كه عطر خانگي دارم كه دستان تو را بايد به شام سفره بسپارم
اگر سيل مصيبت وار اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار منم هم خون و هم گريه كه بغضش را به دريا داد كه از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد ......! شهيار قنبري
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 5:30 توسط آينه |
|
|
محتسب و مست ...
|
|
محتسب مستی به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت : ای دوست اين پيراهن است افسار نيست گفت : مستی زان سبب افتان وخيزان می روی گفت : جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست گفت : می بايد تو را تا خانه قاضی برم گفت : رو صبح آی قاضی نيمه شب بيدار نيست گفت : نزديک است والی را سرای. آنجا شويم گفت : والی از کجا در خانه خمار نيست گفت : تا داروغه را گوئيم در مسجد بخواب گفت : مسجد خوابگاه مردم بد کار نيست گفت : ديناری بده پنهان وخود را وارهان گفت : کار شرع کار درهم و دينار نيست گفت : از بهر غرامت. جامعه ات بيرون کنم گفت : پوسيده است جز نقشی زپود وتار نيست گفت : آگه نيستی کز سر افتادت کلاه گفت : در سر عقل بايد بی کلاهی عار نيست گفت : می بسيار خوردی زان چنين بيخود شدی گفت : ای بيهوده گو حرف کم وبسيار نيست گفت : بايد حد زند هشيار مردم مست را گفت : هشياری بيار اينجا کسی هشيار نيست ... پروين اعتصامي
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 2:3 توسط آينه |
|
|
پشت درياها ...
|
|
قايقي خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق قهرمانان را بيدار كند ...
قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد همچنان خواهم راند نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيوهاشان ...
همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور بايد شد دور مرد آن شهر اساطير نداشت زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود هيچ آينه تالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد چاله ابي حتي مشعلي را ننمود دور بايد شد دور ...
شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست همچنان خواهم خواند همچنان خواهم راند پشت دريا ها شهري است كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است ...
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله به يك خواب لطيف خاك موسيقي احساس ترا مي شنود و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد ...
پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است شاعران وارث آب و خرد و روشني اند پشت دريا ها شهري است قايقي بايد ساخت ... سهراب سپهری
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 22:56 توسط آينه |
|
|
پنجره
|
|
وقتی که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه همه غصه های دنيا توی سينه منه توی قطره های بارون، ميشکنه بغض صدام ديگه غير از يه دونه پنجره هيچی نميخوام پشت اين پنجره ميشينم و آواز ميخونم منتظر واسه رسيدنت تو بارون می مونم زير بارون انتظارت رنگ تازه ای داره منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره بعضی وقتها که ميای سر روی شونم ميزاری تمام غصه ها رو از دل من بر می داری اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره وقت بيداری بازم غم ميشينه تو حنجره ... يغما گلرويي
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 18:37 توسط آينه |
|
|
مرگ وارتان ...
|
|
وارتان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه زير پنجره گل داد ياس پير. دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه ميفکن! بودن به از نبود شدن خاصه در بهار ... وارتان سخن نگفت سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت ... وارتان سخن بگو! مرغ سکوت جوجه مرگی فجيع را در آشيانه به بيضه نشسته است! وارتان سخن نگفت چو خورشيد از تيرگی برآمد و در خون نشست و رفت. وارتان سخن نگفت ... وارتان ستاره بود: يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت... وارتان سخن نگفت وارتان بنفشه بود: گل داد و مژده داد: زمستان شکست! و رفت ... شاملو
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 22:58 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری ‚ همه از مردن در سرزمينی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد ...
جستن يافتن و آن گاه به اختيار برگزيدن و از خويشتن خويش بارويی پی افکندن ... اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم شاملو
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 21:51 توسط آينه |
|
|
مرگ
|
|
گاهي اوقات فكر مي كنم درست است كه مرگ رسم يكي از قوانين طبيعت است .اما آدم تنها در برابر اين قوانين است كه احساس حقارت و كوچكي مي كند . يك مساله اي است كه هيچ كارش نمي شود كرد. حتي نمي شود براي از ميان بردنش مبارزه كرد ... فايده اي ندارد ... بايد باشم ... خيلي هم خوب است ... فروغ فرخزاد
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 21:13 توسط آينه |
|
|
تولدي ديگر
|
|
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه ترا آه كشيدم آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد زندگي شايد ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد كه كلاه از سر بر ميدارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير زندگي شايد آن لحظه مسدوديست كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست دل من كه به اندازه يك عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گلها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره مي خوانند آه ... سهم من اينست سهم من اينست سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد دستهايت را دوست ميدارم دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت گوشواري به دو گوشم مي آويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم كوچه اي هست كه در آنجا پسراني كه به من عاشق بودند هنوز با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد كوچه اي هست كه قلب من آن را از محله هاي كودكيم دزديده ست سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد و بدينسانست كه كسي مي ميرد و كسي مي ماند هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد ... فروغ فرخزاد
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 18 شهریور1384ساعت 21:4 توسط آينه |
|
|
داستان ليلي ...
|
|
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود. ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان. ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد...
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد. آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ... خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش. شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش. خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن. شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن. خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن. شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ... و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي. خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر. ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود. مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال. ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است. خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را. خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد. خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را. عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند. سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند. ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند. خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد. مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود. خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد. ليلي! قصه ات را عوض كن. ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود. خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد. ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است. ليلي! زندگي كن. اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟ ليلي! قصه ات را دوباره بنويس. ليلي به قصه اش برگشت. اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي. و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 18 شهریور1384ساعت 20:27 توسط آينه |
|
|
گفتگويي زير چتر ...
|
|
نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه مي گم كه خيلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه و قشنگتر اينه كه يادگرفته گوجه را تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره راسي راسي ؟ يه روزي اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه اون وقت بشر چكار كنه ؟ من : هيچي نازي دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم وقتي آهنا همه تموم بشه اون وقت بشر لباسارو مي كنه و با هلهله از روي آتيش مي پره نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم هلهله هاي من وتو چطوري ثبت مي شه من : عشق من آب ها لنز مورب دارند آدمو واروونه ثبتش مي كنند عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟ من : من سياه و تو سفيد نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا ؟ من : نمي دونم والله چتر رو بدش به من نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود ؟ من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود ... حسين پناهي |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 22:8 توسط آينه |
|
|
تمنا
|
|
كاش آن آينه اي بودم من كه به هر صبح تو را مي ديدم مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش سرو اندام تو با آنهمه پيچ آنهمه تاب آنگه از باغ تنت مي چيدم گل صد بوسه ناب ... حميد مصدق |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 20:33 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
گفته بودی که: چرا محو تماشای منی؟ و آنچنان مات، که يکدم مژه بر هم نزنی! مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 0:5 توسط آينه |
|
|
زن و آينه ...
|
|
زني نابينا در آينه نگريست و گفت: «وه كه چه زيبا شده اي» شوي بديد و گفت: «چه در آينه مي بيني و از چه رو در وصف خود مبالغه مي كني؟» زن گفت: «آنچه من در آينه مي بينم به چشم كس نيايد.» مرد گفت: «تو كوري و آينه از جنس ديدن است.» زن گفت: «اين آينه از جنس ديگر است.» مرد آينه را بگرفت و در آن نگريست. آينه اي بودچون آينه هاي ديگر. همان را نشان مي داد كه مي بايد. مرد كلامي نگفت و بگذشت. روز ديگر زن در آينه نگريست و گفت: «وه كه چه زيبا شده اي.» مرد از زن گذشت. زن چشم هايش را سرمه كشيده و گونه هايش را سرخاب ماليده بود. مرد به فكرت افتاد و در آينه نگريست. زن به غايت زيبا شده بود. اما مرد همان بود كه بود. گفت: «تو چگونه خود در آينه مي بيني.» زن گفت: «من خود در آينه نمي بينم. آينه خود در من مي بيند.» در آينه مي بيني شبح توست. آنچه آينه در تو مي بيند خود توست.» مرد از زن هراسيد. آينه را بگرفت و شكست و گفت: «براي زني كور چه فرقي مي كند آينه اي باشد يا نباشد.» زن گفت: «براي مرد فرق مي كند، زني زشت يا زيبا.» مرد در زن نگريست و گفت: «سبحان الله.» چندي بعد زن مرد ...
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 12 شهریور1384ساعت 23:13 توسط آينه |
|
|
و پيامي در راه ...
|
|
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ريخت و صدا خواهم در داد : اي سبدهاتان پر خواب ! سيب آوردم ‚ سيب سرخ خورشيد خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد . زن زيباي جذامي را ‚ گوشواري ديگر خواهم بخشيد . كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ! دوره گردي خواهم شد ‚ كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم‚شبنم‚شبنم رهگذاري خواهد گفت : راستي را ‚ شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش. روي پل دختركي بي پاست ‚ دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت. هر چه دشنام از لب خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند ! ابر را ‚ پاره خواهم كرد . من گره خواهم زد ‚ چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب ‚شاخه ها را با باد. و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها . بادبادك ها ‚ به هوا خواهم برد . گلدان ها ‚ آب خواهم داد . خواهم آمد ‚ پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت. مادياني تشنه‚ سطل شبنم را خواهم آورد . خر فرتوتي در راه ‚ من مگس هايش را خواهم زد . خواهم آمد سر هر ديواري ‚ ميخكي خواهم كاشت. پاي هر پنجره اي ‚ شعري خواهم خواند . هر كلاغي را ‚ كاجي خواهم داد . مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك ! آشتي خواهم داد . آشنا خواهم كرد . راه خواهم رفت . نور خواهم خورد . دوست خواهم داشت ... سهراب سپهری
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 12 شهریور1384ساعت 8:53 توسط آينه |
|
|
تفعلی به حافظ
|
|
سلام دلم گرفته بود يه تفعلی زدم به حافظ اين اومد :
گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر خرم آن روز که با ديده گريان بروم تا زنم آب در ميکده يک بار دگر معرفت نيست در اين قوم خدا را مددی تا برم گوهر خود را به خريدار دگر عافيت ميطلبد خاطرم ار بگذارند غمزه شوخش و آن طرهي طرار دگر گر مساعد شودم دايره چرخ کبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر راز سربسته ما بين که به دستان گفتند هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت حاش لله که روم من ز پي يار دگر هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ريش به آزار دگر بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 11 شهریور1384ساعت 11:54 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
تا آينه رفتم که بگيرم خبر از خود ديدم که در آن آينه هم جز تو کسی نيست
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 11 شهریور1384ساعت 11:23 توسط آينه |
|
|
آيدا در آينه
|
|
لبانت به ظرافت شعر شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد تا به صورت انسان درآيد.
و گونه هايت با دو شيار مّورب ، كه غرور ترا هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كرده ام بي آن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بكارتي سر بلند را از رو سبي خانه هاي داد و ستد سر به مهر باز آورده ام .
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستم!
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت اندك جائي براي زيستن اندك جائي براي مردن و گريز از شهر كه به هزار انگشت به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد در من زنداني ستمگري بود كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد - من با نخستين نگاه تو آغاز شدم .
توفان ها در رقص عظيم تو به شكوهمندي ني لبكي مي نوازند، و ترانه رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي كند .
بگذار چنان از خواب بر آيم كه كوچه هاي شهر حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است ودوستاني كه ياري مي دهند تا دشمني از ياد برده شود. پيشانيت آينه اي بلند است تابناك و بلند، كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند .
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد تا عطش آب ها را گوارا تر كند؟
عمري دراز در آن نگريستم من بركه ها ودريا ها را گريستم اي پري وار درقالب آدمي كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد! حضورت بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه مي كند، دريائي كه مرا در خود غرق مي كند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود شاملو
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 11 شهریور1384ساعت 9:53 توسط آينه |
|
|
فرياد
|
|
... مي خواهم فرياد بزنم ولي اين بغض سكوت , راه گلويم را بسته است ... و در ذهنم آهنگ يك کلمه تکرار می شود ... چرا؟ چرا؟ ... چرا از ستاره هاي آسمان راز شب را نپرسيدم؟ چرا از درخت, تواضع را نياموختم ؟ چرا با كودك همبازي نشدم ؟ و چرا آينه را چيزي جز آينه نديدم !؟ چرا به طوفان لبخند نزدم؟ چرا نشستم؟ چرا ندويدم؟... مي خواهم سوار ابرها شوم و به خورشيد كه در آن بالاهاست سلامي بكنم و بگويم كه در اين نزديكي بوته اي محتاج است چشمه اي جوشان است كركسي مي خواند روياي قناري خواندن را دريايي مي خواهد باز هم باران را ... قايقي مي خواهم تا با آن بروم تا گريه بروم تا هق هق بروم تا باور برسم تا آخر و به آن پيرمردي كه به گل مي دهد آب ... بزنم لبخندي و بپرسم از او خانه باران را بروم تا آنجا ... و در آن بالاها بشكنم مهر سكوت بزنم فريادي
آه خورشيدم كو؟ ... آينه ۱۰/۶/۸۱ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 18:38 توسط آينه |
|
|
قانون عشق ...
|
|
عشق همه چيز مي دهد و در عوض هيچ چيز نمي خواهد .
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 10:48 توسط آينه |
|
|
به مجنون گفت روزي عيب جويي ...
|
|
به مجنون گفت روزي عيب جويي که پيدا کن به از ليلي نکويي که ليلي گر چه در چشم تو حوريست به هر جزوي ز حسن او قصوريست ز حرف عيبجو مجنون برآشفت در آن آشفتگي خندان شد و گفت اگر در ديدهي مجنون نشيني به غير از خوبي ليلي نبيني تو کي داني که ليلي چون نکويي است کزو چشمت همين بر زلف و روي است تو قد بيني و مجنون جلوه ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز تو مو بيني و مجنون پيچش مو تو ابرو، او اشارتهاي ابرو تو لب ميبيني و دندان که چونست دل مجنون ز شکر خنده خونست کسي کاو را تو ليلي کردهاي نام نه آن ليليست کز من برده آرام اگر ميبود ليلي بد نميبود ترا رد کردن او حد نميبود مزاج عشق بس مشکل پسند است قبول عشق برجايي بلند است شکار عشق نبود هر هوسنانک نبندد عشق هر صيدي به فتراک عقاب آنجا که در پرواز باشد کجا از صعوه صيد انداز باشد گوزني بس قوي بنياد بايد که بر وي شير سيلي آزمايد مکن باور که هرگز تر کند کام ز آب جو نهنگ لجه آشام دلي بايد که چون عشق آورد زور شکيبد با وجود يک جهان شور اگر داري دلي در سينه تنگ مجال غم در او فرسنگ فرسنگ صلاي عشق درده ورنه زنهار سر کوي فراغ از دست مگذار در آن توفان که عشق آتش انگيز کند باد جنون را آتش آميز اساسي گر نداري کوه بنياد غم خود خور که کاهي در ره باد يکي بحر است عشق بي کرانه در او آتش زبانه در زبانه اگر مرغابيي اينجا مزن پر در اين آتش سمندر شو سمندر يکي خيل است عشق عافيت سوز هجومش در ترقي روز در روز فراغ بال اگر داري غنيمت ازين لشکر هزيمت کن هزيمت ز ما تا عشق بس راه درازيست به هر گامي نشيبي و فرازيست نشيبش چيست خاک راه گشتن فراز او کدام از خود گذشتن نشان آنکه عشقش کارفرماست ثبات سعي در قطع تمناست دليل آنکه عشقش در نهاد است وفاي عهد بر ترک مراد است چه باشد رکن عشق و عشقبازي ؟ ز لوث آرزو گشتن نمازي غرضها را همه يک سو نهادن عنان خود به دست دوست دادن اگر گويد در آتش رو، روي خوش گلستان داني آتشگاه و آتش وگر گويد که در دريا فکن رخت روي با رخت و منت دار از بخت به گردن پاس داري طوق تسليم نيابي فرق از اميد تا بيم نه هجرت غم دهد ني وصل شادي يکي داني مراد و نامرادي اگر سد سال پامالت کند درد نياميزد به طرف دامنت گرد به هر فکر و به هر حال و به هر کار چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار به هر صورت که نبود نا گزيرت بجز معشوق نبود در ضميرت
وحشي بافقي
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 10:13 توسط آينه |
|
|
سخني از خدا ...
|
|
... هر يك از شما درك ويژهاي از من دارد و مرا بر حسب ذوق خود خلق مي كند. براي عده اي از شما من مرد ، براي عده اي زن ، براي برخي هر دو و براي تعدادي نه مرد و نه زن هستم . براي برخي من انرژي خالص ، و از نظر عده اي احساسات غايي كه تو عشق مي نامي هستم. و تعدادي هم كوچكترين عقيده اي درباره من ندارند فقط مي دانند كه من هستم . ولي اصل اين است: من هستم . من در نسيمي كه موهاي ترا نوازش مي دهد ، در خورشيدي كه ترا گرم مي كند . در باراني كه بر گونه هايت مي نشيند وجود دارم . در شميم گلها يي كه فضا را عطرآگين مي كند ، در گلي كه رايحه آن در هوا پراكنده مي شود و در هوايي كه رايحه گلها را در همه جا پخش مي كند ، حضور دارم . من ابتداي هر فكر ، و انتهاي آخرين فكر تو هستم . من فكر و ايده اي هستم كه تابناكترين لحظه ترا درخشندگي مي بخشد . من شكوه ناشي از شكوفايي آن لحظات مي باشم . من احساسي هستم كه به زيبا ترين خدمتي كه تو در زندگي ات انجام دادي ، جلوه ، گرمي و روشني مي بخشد . من بخشي از تو هستم كه بارها و بارها آن احساس گرانبها را كه بوي الوهيت مي دهد ، آرزو كرده است . هر عملي ، هر تشريفاتي ، هر گونه مراقبه ، فكر ، آهنگ ، كلمه ، نمايش ،و خلاصه هر كاري كه با انجام آن خود را به من نزديك احساس مي كني ، آن را انجام بده . آن را به ياد من انجام بده ...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 8:42 توسط آينه |
|
|
زندگي
|
|
آره قبول دارم بعضي وقتا زندگي براي آدم سخت مي شه . بعضي وقتا ممكنه فكر كني ديگه شكست خوردي و قدرتي براي پا شدن نداري ... ولي من شديدا به اين شعر معتقدم كه : آري آري زندگي زيباست زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست ...
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 15:29 توسط آينه |
|
|
تقديم به دوست خوبم ...
|
|
... در كوچه باد مي آيد در كوچه باد مي آيد و من به جفت گيري گلها مي انديشم به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون و اين زمان خسته ي مسلول و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد مردي كه رشته هاي آبي رگهايش مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را تكرار مي كنند : ــ سلام ــ سلام و من به جفت گيري گلها مي انديشم در آستانه ي فصلي سرد در محفل عزاي آينه ها و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ و اين غروب بارور شده از دانش سكوت چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود اين سان صبور سنگين سرگردان فرمان ايست داد چگونه ميشود به مرد گفت كه او زنده نيست او هيچوقت زنده نبوده ست
كلاغهاي منفرد انزوا در باغ هاي پير كسالت ميچرخند و نردبام چه ارتفاع حقيري دارد آنها تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها بردند و اكنون ديگر ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست و گيسوان كودكيش را در آبهاي جاري خواهد ريخت و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است در زير پا لگد خواهد كرد ؟ اي يار اي يگانه ترين يار چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد انگار از خطوط سبز تخيل بودند آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند انگار آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
اين ابتداي ويرانيست آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد ستاره هاي عزيز ستاره هاي مقوايي عزيز وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟ ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد ... فروغ فرخزاد
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 15:41 توسط آينه |
|
|
و باز هم سهراب ...
|
|
دم غروب ميان حضور خسته اشيا نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد مي زد خود را مسافر از اتوبوس پياده شد چه آسمان تميزي و امتداد خيابان غربت او را برد غروب بود صداي هوش گياهان به گوش مي آمد مسافر آمده بود و روي صندلي راحتي كنار چمن نشسته بود
دلم عجيب گرفته است تمام راه به يك چيز فكر مي كردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود چه دره هاي عجيبي و اسب ‚ يادت هست سپيد بود و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه و بعد تونل ها
دلم عجيب گرفته است و هيچ چيز نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و فكر ميكنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد چه سيبهاي قشنگي حيات نشئه تنهايي است و ميزبان پرسيد قشنگ يعني چه ؟ قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد مرا رساند به امكان يك پرنده شدن و نوشداروي اندوه ؟ صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چاي مي خوردند چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي چه قدر هم تنها خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي دچار يعني ..........عاشق و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد و چه فكر نازك غمناكي ...
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 12:52 توسط آينه |
|
|
آينه خدا
|
|
هنگامي كه آينه خدا شكست هزاران تكه شد تو يك تكه از هزاران هستي
حال خدا را كجا جستجو مي كني؟ آينه ۸/۶/۸۴ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 4:27 توسط آينه |
|
|
بدون شرح ...
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 3:53 توسط آينه |
|
|
شعر بودن ...
|
|
گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك! شاملو
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 2:54 توسط آينه |
|
|
دو خط موازی ...
|
|
داستانی که می خوام تعريف کنم احتمالا اکثرا شنيدين ولی حيفم اومد ننويسمش : دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند ...
حالا از شما می پرسم آيا دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند ؟
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 1:8 توسط آينه |
|
|
وداع
|
|
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من از تو اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل ... فروغ فرخزاد
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 17:18 توسط آينه |
|
|
آه آينه
|
|
با آينه نشستم و گرييدم راه دراز دوري و ديري را زير غبار حادثه پاييدم از صخره هاي سهم آخر برآمدي به چه رعنايي و شكوه
عطر غريب جان تو بوييدم حتي در اشك آينه ات ديدم ناگاه سنگي شكست آينه ام را آه پندار پا گرفته فروپاشيد تنها به دل در آينه گرييدم ... سياوش كسرايي |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 11:2 توسط آينه |
|
|
هر چه بادا باد ...
|
|
گر من ز می مغانه مستم، هستم، گر کافر و گبر و بتپرستم، هستم، هر طايفهای به من گمانی دارد، من زان خودم، چنان که هستم هستم.
می خوردن و شاد بودن آيين منست، فارغ بودن ز کفر و دين؛ دين منست؛ گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟ گفتا: دل خرم تو کابين منست.
من بی می ناب زيستن نتوانم، بي باده، کشيد بارتن نتوانم، من بندهی آن دمم که ساقي گويد: «يک جام دگر بگير» و من نتوانم.
امشب می جام يک منی خواهم کرد، خود را به دو جام می غنی خواهم کرد، اول سهطلاق عقل و دين خواهم داد، پس دختر رز را به زنی خواهم کرد.
چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد، احوال مرا عبرت مردم سازيد؛ خاک تن من به باده آغشته کنيد، وز کالبدم خشت سر خم سازيد.
چون درگذرم به باده شوييد مرا، تلقين ز شراب ناب گوييد مرا، خواهيد به روز حشر يابييد مرا؟ از خاک در ميکده جوييد مرا.
چندان بخورم شراب، کاين بوی شراب آيد ز تراب، چون روم زير تراب، گر بر سر خاک من رسد مخموری، از بوی شراب من شود مست و خراب.
روزی که نهال عمر من کنده شود، و اجزام ز يکدگر پراکنده شود؛ گر زانکه صراحيی کنند از گل من، حالی که ز باده پرکنی زنده شود.
در پای اجل چو من سرافکنده شوم، وز بيخ امید عمر برکنده شوم، زينهار، گلم به جز صراحی نکنيد، باشد که ز بوی می دمی زنده شوم.
ياران به موافقت چو ديدار کنيد، بايد که ز دوست يار بسيار کنيد؛ چون بادهی خوشگوار نوشيد به هم، نوبت چو به ما رسد نگونسار کنيد.
آنان که اسير عقل و تمييز شدند، در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛ رو با خبرا، تو آب انگور گزين، کان بیخبران به غوره ميويز شدند!
ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتريم، با اين همه مستی، از تو هشيارتريم؛ تو خون کسان خوری و ما خون رزان، انصاف بده؛ کدام خونخوارتريم؟
شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی، هر لحظه به دام دگری پا بستی؛ گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم، آيا تو چنان که مینمايی هستی؟
گويند که دوزخی بود عاشق و مست، قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست، گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود، فردا باشد بهشت همچون کف دست!
گويند: بهشت و حور عين خواهد بود، و آنجا می ناب و انگبين خواهد بود؛ گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟ آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟
گويند: بهشت و حور و کوثر باشد، جوی می و شير و شهد و شکر باشد؛ پر کن قدح باده و بر دستم نه، نقدی ز هزار نسيه بهتر باشد.
گويند بهشت عدن با حور خوش است، من میگويم که آب انگور خوش است؛ اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار، کاواز دهل برادر از دور خوش است.
کس خلد و جحيم را نديده است ای دل گويی که از آن جهان رسيده است ای دل؟ اميد و هراس ما به چيزی است کزان، جز نام ونشانی نه پديد است ای دل!
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت، از اهل بهشت کرد، يا دوزخ زشت؛ جامی و بتی و بربطی بر لب کشت، اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت. تا کي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟ چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم.
برخيز و ميان ببند ای ساقی چست، کاندوه جهان به می فرو خواهم شست.
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی، از سلخ به غره آيد، از غره به سلخ!
جز راه قلندران میخانه مپوی، جز باده و جز سماع و جز يار مجوی؛ برکف قدح باده و بر دوش سبوی، می نوش کن ای نگار و بيهوده مگوی.
با موی سپيد سرخوشم کز می تو، پيرانه سرم بهار دل تازه شده است. وانگه من و تو نشسته در ويرانی، خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی. با اين همه از دانش خود شرمم باد، گر مرتبهای ورای مستی دانم.
از بادهی نوشين قدحی بيش نماند. از عمر ندانم که چه باقی مانده است!
خيام
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 10:49 توسط آينه |
|
|
احساس شيشه
|
|
می گويند شيشه ها احساس ندارند
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 23:50 توسط آينه |
|
|
گفتگو با خدا ...
|
|
خدا از من پرسيد: دوست داري با من گفتگو كني؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد خدا لبخندي زد و پاسخ داد: زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟ من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟ خدا جواب داد.... اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند. اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند . اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند. اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند.
سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟ خدا پاسخ داد: اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانندانجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند. اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند . اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند . اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند. ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است. اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند. اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم . و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت... فقط اينكه بدانند من اينجا هستم. هميشه ...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 23:25 توسط آينه |
|
|
پيغام ماهي ها
|
|
رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب آب درحوض نبود ماهيان مي گفتند هيچ تقصير درختان نيست ظهر دم كرده تابستان بود پسر روشن آب لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب . برق از پولك ما رفت كه رفت. ولي آن نور درشت , عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد, چشم ما بود . روزني بود به اقرار بهشت .
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي , و بگو ماهي ها , باد مي رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا مي رفتم ... سهراب سپهری
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 19:28 توسط آينه |
|
|
داستان خورشيد و آينه
|
|
چشم تو خورشيد را برنمي تابد، پس بيهوده چشم در خورشيد مدوز .سهم تو از خورشيد آن است كه در آينه مي بيني . اما روزگار آينه ها نيز سپري گشته است. آينه هاي شكست گرفته و هزار تكه هريك به قد خويش، قدري نور مي تابند و هر يك به قدر خويش ، پاره اي از خورشيد را حكايت مي كنند. روزگاري بوده است كه آينه هاي پي در پي روزهاي سرد زمين را در تابش خورشيدهاي مكرر غرقه مي كردند، اما چيزي نمي گذرد كه آينه ها يك يك شكست مي گيرند و ياد خورشيد در خورده هاي آينه بر زمين مي ماند، چيزي نمي گذرد كه در نبود آينه ها خورشيد فراموش مي شود و روي در خفا مي كند، چيزي نمي گذرد كه داستان آينه و خورشيد چندان افسانه مي نمايد كه در آمدن ناقه از سنگ و فرود آمدن روح در كالبد مرده، چيزي نمي گذرد كه لاجرم تنها راه ما به خورشيد از اين پاره هاي آينه راست مي شود. مي شود دست بالا كرد و پاره هاي آينه را گرد آورد و در جاي خويش نهاد، شايد خورشيد به تمامي جلوه گر شود ...
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 23:55 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
هر روز كه مي گذره بيشتر به اين جمله اعتقاد پيدا مي كنم : جهان هر كس به اندازه فكر اوست ... |
|
2 نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 20:55 توسط آينه |
|
|
خواب آينه
|
|
نقش او در دل چه زيبا مي نشست سنگدل آيينه ي ما را شكست آينه صد پاره شد در پاي دوست باز در هر پاره عكس روي اوست آينه درعشق بازي صادق است آينه يك دل نه ، صد دل عاشق است سال ها آيينه بي تصوير ماند آه كاين بي روشنايي دير ماند مانده در كنج شبستان ناصبور ديده ي بيدارش از ديدار دور روزگارش چهره پوشيد از غبار تا چه ماند از غبار روزگار شامگاهان با شفق خون مي گريست صبحدم بي مهر افزون مي گريست از گذار سايه هاي ابر ودود فكر رقص شعله اش در مي ربود ناگهان برقي زد آن چشم سياه آينه لرزيد در دل زان نگاه گفت اينك وقت ديدارم رسيد سرمه ساي چشم بيدارم رسيد آه اي آيينه اين روز تو نيست پشت اين صبح دروغين تيرگي ست اي غريب افتاده ي برگشته روز كار دارد با تو اين هجران هنوز اشك ها خواهد هنوز از ديده ريخت تارها از جان و دل خواهد گسيخت ديده بر هم نه كزين صبح نخست جز سيه رويي نخواهي باز جست بخت ديداري ندارد آينه ديده بر هم مي گذارد آينه خواب مي بيند كه سر زد آفتاب بازشد لبخند نيلوفر بر آب خوبرو آمد به آرايش نشست روي خوب آرايش آيينه است چون گره بند شب از گيسو گشود موج ابريشم به دوش آمد فرود از بنا گوشش سحر بر مي دميد صبح روي شانه اش مي آرميد سينه اش آيينه دار مهر و ماه مانده در چاك گريبانش نگاه جنبش چالاك بازو بي شتاب پيچ و تاب رقص نيلوفر بر آب سرمه ساي چشم مستش دست ناز سرمه از چشمش سياهي جسته باز دست گلگون بر لب چون غنچه برد غنچه را گل كرد و گل بر گل فشرد آينه حيران ز روي فرخش سيب سرخ بوسه مي چيد از رخش آه ، اي آيينه جان آيينه جان نيست از خواب تو خوش تر در جهان خواب خوش ديدي ، ولي آن زيب و فر مي كند بيداريت را تلخ تر آخر از سيبي دلت خون مي كنند زين بهشت نيز بيرون مي كنند مايه ي درد است بيداري مرد آه ازين بيداري پر داغ و درد خفتگان را گر سبكباري خوش است شبروان را رنج بيداري خوش است گرچه بيداري همه حيف است و كاش اي دل ديدار جو بيدار باش هم به بيداري تواني پي سپرد خفته هرگز ره به مقصودي نبرد پر ز درد است آينه ، پيداست اين چشم گريان مي نهد بر آستين هر طرف تا چشم مي بيند شب است آسمان كور شب بي كوكب است آينه مي گريد از بخت سياه گريه ي آيينه بي اشك است و آه در چنين شب هاي بي فرياد رس روز خوش در خواب بايد ديد و بس هوشنگ ابتهاج
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 20:39 توسط آينه |
|
|
چکاوک
|
|
کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب پنهون مي شي خورشيدکم؟ پشـت کدوم ســد ســکـوت پـر مـي کــشــي چــکـاوکم؟
چرا بـه من شک مي کنی ؟ مـن کـه مـنـــم بـرای تــو لبـريـزم از عـشــق تــو و سـرشــارم از هــوای تــو
نـبــض دل عـاشـقـمـو؟ پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقـمو؟
آه نمی کـشـم بشين حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببين
ترک نکن منو نرو نبودنت مرگه منه راهيه اين سفر نشو
اينجا به اخر برسه بری تو و مرگ منم رفتن تو سر برسه
آه نمی کـشـم بشين حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببيـن
عشق می ريزه از صدام صدام کــن و ببـین که باز غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو کمـم قـديمی ام گمـم آتشـفشـان عـشـقـمـو دریـــای پــر تـلاطــمــم
آه نمی کـشـم بشين حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببيـن ايرج جنتي عطايي
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 2:8 توسط آينه |
|
|
عشق
|
|
دور و بر ما چيزاي زيادي وجود داره كه فكر ما رو به خودش مشغول مي كنه مث كار, خونه, زندگي و ... . احساسهاي مختلفي هست كه وجود ما رو پر و خالي مي كنه ... ولي بيا يه كاري كن . فرض كن رفتي تو يه جزيره , تنها , هيچ كسی نيست . فقط طبيعت بكر ... اونجاست كه مي فهمي يگانه چيزي كه حقيقتا وجود داره عشقه ... فقط عشق ...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 4 شهریور1384ساعت 20:28 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
شادي تو بي رحم است و بزرگوار، نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است من برمي خيزم! چراغي در دست چراغي در دلم ... زنگار روحم را صيقل مي زنم آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم ... شاملو
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 4 شهریور1384ساعت 17:2 توسط آينه |
|
|
شک
|
|
مي گن شك از عوامل شكسته ولي من مي گم بعضي وقتا شك باعث رشد آدم ميشه . بعضي وقتا آدم بايد دفتر باور ها و افكارشو پاك كنه دوباره از نو بنويسه . البته مي دونم اين كار خيلي جرات مي خواد ... نظر شما چيه؟ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 1:13 توسط آينه |
|
|
زمستان
|
|
به مناسبت برفي كه تو وبلاگم داره مياد
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كسي يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك چو ديدار ايستد در پيش چشمانت نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد تگرگي نيست ، مرگي نيست صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را كنار جام بگذارم چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين درختان اسكلتهاي بلور آجين زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 0:55 توسط آينه |
|
|
شعری از اردلان سرفراز
|
|
مي بينم صورتمو تو آينه با لبي خسته مي پرسم از خودم اين غريبه كيه از من چي مي خواد ؟ اون به من يا من به اون خيره شدم باورم نمي شه هر چي مي بينم چشامو يه لحظه رو هم مي ذارم به خودم مي گم كه اين صورتكه مي تونم از صورتم ورش دارم مي كشم دستمو روي صورتم هر چي بايد بدونم دستم ميگه منو توي آينه نشون مي ده مي گه اين تويي نه هيچ كس ديگه جاي پاهاي تموم قصه ها رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روي صورتت تا بدوني حالا امروز چي ازت مونده به جا ؟ آينه مي گه تو هموني كه يه روز مي خواستي خورشيد و با دست بگيري ولي امروز شهر شب خونه ات شده داري بي صدا تو قلبت مي ميري مي شكنم آينه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آينه مي شكنه هزار تيكه مي شه اما باز تو هر تيكش عكس منه عكس ها با دهن كجي به هم مي گن چشم اميد و ببر از آسمون روزا با هم ديگه فرقي ندارن بوي كهنگي مي دن تمومشون
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 4:14 توسط آينه |
|
|
ارسطو
|
|
ارسطو در مباحث اخلاق، مهمترين اصلی را که دنبال می کند، مفهوم خير يا فضيلت است. او عقيده دارد همه کارهايي که انسان انجام می دهد، برای سود و خيری است که آن را مطلوب می شمارد. هر کسی به چيزی ميل دارد؛ اما اگر درست توجه شود، می بينيم هيچ موجودی به غايت و خير اصلی خود نمی رسد، مگر اينكه همواره وظيفه ای را که برای آن به وجود آمده است، به بهترين نحو اجرا کند. مثلا شمشير خوب، شمشيری است که وظيفه خاص شمشير، يعني تيز بودن و بريدن را به خوبی انجام دهد و انجام اين وظيفه برای شمشير، فضيلت است. انسان نيز از اين قاعده مستثنی نيست. وظيفه خاص انسان که مختص به اوست، همان خصلتی است که او را از ساير آفريده ها متمايز می سازد و آن انديشيدن و تفکر است . انجام فعاليتهايش به بهترين وجه تحت رهبری عقل. بدانيم برای اينكه فعاليتهای انسان با موافقت عقل انجام گيرد، انسان چگونه بايد عمل کند. يعني چه وقت و در چه مورد و چگونه و نسبت به چه کسی و برای چه چيزی عمل نمايد. انسان در هر امری، حد وسط ميان دو طرف افراط و تفريط را مراعات نمايد و به اين ترتيب فضيلت اخلاقی عبارت از همين مراعات و انجام عمل معتدلانه خواهد بود. افراط و تفريط در هر موضوعی خلاف عقل بوده و رذيلت شمرده می شود. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 0:30 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|