تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
مدرسه
 

 

ناظم ما مي گفت

پيش بزرگترها فضولي موقوف

و من فضول بودم

نه دست به سينه سكوت

نه سربراه مشق مسير مدرسه

تجديدي هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد

تجديدي دوستت دارم گوشه ي كتاب جبر

تجديدي مداوم تركه و تنبيه

تجديدي برپا ناشنيده  معلم

تجديدي برجا نماندن زنگ آخر

تجديدي ديوار كوتاه ته حياط

فراش فربه مدرسه به گرد گريز من هم نمي رسيد

بر نيمكت سبز همان پارك سوت و كور مي نشستم

جريمه هاي عاشقانه ي خود را رج مي زدم

آن زن ستاره دارد

آن زن عشق دارد

آن زن ترانه دارد

سوالهاي ساده قد مي كشيدند

چرا آن ماهي سياه به دامنه دور دريا نرسيد ؟

چرا پدربزرگ كه با دعاهاي مداوم من زنده نشد ؟

چرا كسي گوش آقاي مدير را نمي كشد ؟

وقتي داد مي زند و حرفهاي بد مي گويد ؟

مگر خط كش براي خط كشي كردن دفاتر نيست ؟

پس چرا آقاي ناظم راه استفاده از آن را نمي داند ؟

اين خطوط خون مرده از كف دستهاي من چه مي خواهند ؟

دانستن مساحت مثلث به چه درد من مي خورد ؟

و هيچكس از كسان من نمي دانست

كه با همين سوالهاي ساده بي حصار

راهي به سواحل ستاره باز خواهم كرد

راهي به رهايي رويا

و خانه شاعري بزرگ

كه روی به آينه دعا مي كرد                                         يغما گلرويی

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 13:27  توسط آينه | 
باد ما را خواهد برد ...
 

 

در شب كوچك من افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب كوچك من دلهره ويرانيست

گوش كن

وزش ظلمت را ميشنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش كن

وزش ظلمت را ميشنوي ؟

در شب اكنون چيزي مي گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باريدن را گويي منتظرند

لحظه اي

و پس از آن هيچ .

پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد

و زمين دارد

باز مي ماند از چرخش

پشت اين پنجره يك نا معلوم

نگران من و توست

اي سراپايت سبز

دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد  ...                                             فروغ فرخزاد

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 14:55  توسط آينه | 
باغ آينه
 

 

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:

من به جنگ سياهي مي روم.

گهواره هاي خستگي

از كشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق

كهكشان هاي خاكستر شده را روشن مي كند.

 

فريادهاي عاصي آذرخش

هنگامي كه تگرگ

در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاك

هنگامي كه غوره خرد

در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي

نوميدوار طلب مي كرده ام.

 

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

 

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي

در فاصله دو مرگ

در تهي ميان دو تنهائي ...

نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!

 

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من برمي خيزم!

چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم ...                                             شاملو  باغ آينه

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 4:2  توسط آينه | 
عشق نهان
 

دل بردی از من به يغما ای ترک غارتگر من   

ديدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من

عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد

رفتی چو تير و کمان شد از بار غم پيکـر مـن

مـی سـوزم از اشتياقت در آتشم از فـراقت  

کانــون مـن سينه مـن سـودای مـن آذر مـن

بـار غـم عشق او را گـردون نيـــارد تحمـل

چـون مـی تـوانـد کشيـدن اين پيکر لاغر من

اول دلم را صفــا داد آيينــه ام را جــلا داد

آخـر بـه بـاد فنـا داد عشق تـو خاکستـر مـن

با صدای محمد اصفهانی

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 3:32  توسط آينه | 
سنگ گور
 

 

اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه

در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

اي رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهاي باز به سويم؟

گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه

من او نيم او مرده و من سايه ي اويم

من او نيم آخر دل من سرد و سياه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه كس در همه احوال

سوداي تو را اي بت بي مهر !‌ به سر داشت

من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است

در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تيرگي ي شامگهان بود

من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ

ديريست كه با خنده اي از عشق تو نشكفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه

چون ديد و چه ها كرد و كجا رفت و چرا مرد

من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش

افسردگي و سردي  كافور نهادم

او مرده و در سينه  من ،‌ اين دل بي مهر

سنگيست كه من بر سر آن گور نهادم                           سيمين بهبهانی

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 14:2  توسط آينه | 
معجزه
 

 

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است

و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست

هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط

معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک

کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به دارو خانه رفت. جلوي پيشخوان

انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره

سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جاخورد و گفت چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام

معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟

دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟ دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در

سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم

معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه

نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه

ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد :چقدر پول داري؟

دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد وگفت: آه چه جالب!!!

فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت

من مي خوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه آن مرد دکتر

آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي

بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و

گفت فقط 5 دلار ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 20:41  توسط آينه | 
. . .
 

 

پياده آمده ام

بي چارپا و چراغ

بي آب و آينه

بي نان و نوازشي حتي

تنها كوله اي كهنه و كتابي كال

و دلي كه سوختن شمع نمي داند

كوله بارم

پر از گريه هاي فروغ است

پر از دشتهاي بي آهو

پر از صداي سرايدار همسايه

كه سرفه هاي سرخ سل

از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند

پر از نگاه كودكاني

كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم

آنها را به خانه ي خواب نمي رساند

مي دانم

كوله ام سنگين و دلم غمگين است

اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو

نيامدم كه بمانم

تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش

تمام جاده هاي جهان را

به جستجوي نگاه تو آمده ام

پياده

باور نمي كني ؟

پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من

حالا بگو

در اين تراكم تنهايي

مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟                                          يغما گلرويی

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 0:12  توسط آينه | 
خودش آمده بود كه بميرد ...
 

 

خودش آمده بود كه بميرد

زندگي هميشه منتظر است

كه ما نيز زندگاني باشيم

نه خيلي هم

همين سهم تنفسي كافيست

قدر ترانه اي تمام

طعم تكلمي خلاص

عصر پانزدهمين روز

از تير ماه تشنه بود

پنجره باز بود

 

خودش آمده بود كه بميرد

بي پر و بال از آب مانده اي

كه انگار مي دانست

ميان اين همه بي راه رهگذر

تنها مرا

براي تحمل آخرين عذاب آدمي آفريده اند

 

خودش آمده بود كه بميرد

نه سر انگشتان پير من و نه دعاي آب

هيچ انتظاري از علاقه به زندگي نبود

هي تو تنفس بي ترانه ي ناتمام

تكلم آخرين از خلاص

ميان اين همه پنجره كه باز است به روي باد

پس من چرا

كه پياله ي آبم هنوز در دست گريه مي لرزد ؟

خودش آمده بود كه پر ... كه پرنده

كه پنجره باز بود و

دنيا ... دور                                                                  سيد علی صالحی

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 0:4  توسط آينه | 
شب و نازي ‚ من و تب ...
 

من : همه چي از ياد آدم مي ره

مگه يادش كه هميشه يادشه

يادمه قبل از سوال

كبوتر با پاي من راه مي رفت

جيرجيرك با گلوي من مي خوند

شاپرك با پر من پر مي زد

سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد

سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز

هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس

گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب

نور بودم در روز

سايه بودم در شب

 

بيكرانه است دريا

كوچيكه قايق من

هاي ... آهاي

تو كجايي نازي

عشق بي عاشق من

سردمه

مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم

عين آغاز زمين

نازي : زمين ؟

يك كسي اسممو گفت ؟

تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند ؟

من : جيرجيرك آواز مي خوند

نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟

من : كاشكي تشنم بود

نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟

من : كاشكي گشنم بود

نازي : پس چته دندونت درد مي كنه ؟

من : سردمه

نازي : خب برو زير لحاف

من : صد لحاف هم كمه

نازي : آتيشو الو كنم ؟

من : مي دوني چيه نازي ؟

تو سينم قلبم داره يخ مي زنه

اون وقتش توي سرم

كوره روشن كردند

سردمه

مثل آغاز حيات گل يخ

نازي : چه كنم ؟ ها چه كنم ؟

 

من : ما چرامي بينيم ؟

ما چرا مي فهميم ؟

ما چرا مي پرسيم ؟

نازي : مگس هم مي بينه

گاو هم ميبينه

من : مي بينه كه چي بشه ؟

نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر

گاو به جاي گوساله اش كره خر را ليس نزنه

بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه

خيلي هم خوبه كه ما مي بينيم

ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد

اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟

كه سياه يعني چي؟

سرمون تاق مي خورد به در ؟

پامون مي گرفت به سنگ

از كجا مي دونستيم بوته اي كه زير پامون له مي شه

كلم يا گل سرخ ؟

هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه

من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست

سبزي سرو فقط يك سين از الفباي نهاد بشري

خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است

عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست

مي آيد يا رفته است ؟

چشم با ديدن رودخونه جاري نمي شه

بازي زلف دل و دست نسيم افسونه

نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت

آدمي حسرت سرگردونه

ناظر هلهله باد و علف

هيجاني ست بشر

در تلاش روشن باله ماهي با آب

بال پرنده با باد

برگ درخت با باران

پيچش نور در آتش

آدمي صندلي سالن مرگ خودشه

چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است

دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه

سردمه

مثل پايان زمين

نازي

نازي : نازي مرد

من : تا كجا من اومدم

چطوري برگردم ؟

چه درازه سايه ام

چه كبوده پاهام

من كجا خوابم برد ؟

يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟

من مي خواهم برگردم به كودكي

قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم

سايه مو دنبال نكنم

تلخ تلخم

مثل يك خارك سبز

سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم

چه غريبم روي اين خوشه سرخ

من مي خوام برگردم به كودكي

نازي : نمي شه

كفش برگشت برامون كوچيكه

من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟

نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست

من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم

نازي : رويا را

من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟

نازي :  در عالم خواب

من : خواب به چشمام نمي آد

نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو

من : يك و دو

نازي : سه و چهار                                                 حسين پناهی

2 نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 0:29  توسط آينه | 
سيب
 

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت  ؟                                    حميد مصدق

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 14:8  توسط آينه | 
. . .
 

 

تا به كي بايد رفت

از دياري به ديار ديگر

نتوانم ‚ نتوانم جستن

هر زمان عشقي و ياري ديگر

كاش ما آن دو پرستو بوديم

كه همه عمر سفر مي كرديم

از بهاري به بهاري ديگر                                                فروغ فرخزاد

 

2 نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 20:52  توسط آينه | 
باران عشق
 

 

آرام مي بارد باران

...ببار بر من ای باران

قطره های باران بر صورتم می خورند

من چترم را مي بندم و کنار مي گذارم و خودم را به باران مي سپارم


باران با قطره هايش چهره ام را نوازش مي کند

بر لبانم مي نشيند

چشمانم را مي بندم

صورتم را بوسه باران مي کند

بر گردنم مي لغزد و روی شانه هايم مکثی مي کند

مرا از عشق خيس کن باران

از شهوت لبريز کن باران


...قطره های باران به آرامی از شانه هايم پايين می روند

...

باران روی تمام بدنم نشسته است

باران شديد می شود

لباس بر اعضای بدنم می چسبد

...مثل زندانی که برای بوييدن آزادی صورت خود را به ميله های زندان می چسباند،

 بدنم خود را به لباسها می چسباند

...

يک رعد

...و ناگهان باران بند مي آيد

...و احساس آرامش مطلق ...                                            فريناز آرين فر

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 9:19  توسط آينه | 
. . .
 

ديگر تبار تيره انسان براي زيست

محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست

ما ذهن پاك كودك معصوم را

با قصه هاي جن و پري

و قصرهاي نور

آلوده مي كنيم

 آيا هنوز هم

دلبسته كالسكه زريني ؟

آيا هنوز هم

در خواب ناز قصر هاي طلايي را

مي بيني ؟                                                             حميد مصدق

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 23:53  توسط آينه | 
پرنده
 

 

پرنده گفت : چه بويي چه آفتابي!

آه بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت

پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد و رفت

پرنده كوچك

پرنده فكر نمي كرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمي شناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغهاي خطر

در ارتفاع بي خبري مي پريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه مي كرد

پرنده آه فقط يك پرنده بود ...                                    فروغ فرخزاد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 11:13  توسط آينه | 
بيا ز سنگ بپرسيم ...
 

 

درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟

بيا ز سنگ بپرسيم

كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

بيا ز سنگ بپرسيم

زانكه غير از سنگ

كسي حكايت فرجام را نمي داند

هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است

نگاه كن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگباراني ! گيرم گريختي همه عمر

كجا پناه بري ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد

كه من كه سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلي كه مي شود از غصه تنگ مي تركد

چه جاي دل كه درين خانه سنگ مي تركد

در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد

عجب نباشد اگر بغض چنگ مي تركد

چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم

دلم ازين همه سنگ و درنگ مي تركد

بيا ز سنگ بپرسيم

كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است

بيا ز سنگ بپرسيم

نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم

و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند ؟

درون آينه ها در پي چه مي گردي ؟                                      فريدون مشيری

 

2 نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 23:55  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes