![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
آتشي در نيستان ...
|
|
يک شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد ...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 29 آبان1384ساعت 12:54 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
خيلي زود كه برگردي باز براي بي تو ماندن من هزاره ايست كه پرشكوفه ترين كلمات مرا در غياب نور به خواب سايه خواهد برد سفر به سلامت پرنده ي دخترانه ترانه تنها تو مي داني كه هيچ پيش گويي از خوابگزاران محرم آسمان گمان نخواهد برد كه من از بازجست بي سرانجام آن سفر كرده روزي به عريان ترين رويا ها خواهم رسيد من مجبور به باور بي دليل اين دقيقه ام كه خداوند از آخرين سهم ستارگان تو را براي تنهاترين شاعر فرودستان خسته فرستاده است هنوز نرفته از عطر آب و آواز نيزه ها بين تشنگي هاي تو منتهاي كجا به شامات شبانه ام مي برد بازآ كه غياب تو از حدود اين همه رويا هزاره اي ست ... فرستاده ي آخرين آواز آدمي سيد علی صالحی
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 15 آبان1384ساعت 0:13 توسط آينه |
|
|
پري كه تر نكرده لب از پرواز ...
|
|
به خنده هاي در آتش گرفته ام بنگر به دست بي سببم از زمين اگر خالي ست دو چشم سر بريده به دنبال و من در آينه او را بر آب مي پاشم خروش يك قفس احساس پري كه تر نكرده لب از پرواز و گريه چندي گاه ست و من در آينه او را بر آب مي پاشم گياه خون سياوش روانه ي رستن صدف نشانه ي ديگر و چند قطره ي باد و من در آينه او را بر آب مي پاشم سفر : هنوز تو را مي برد و مرده : از سر گلهاي تازه مي گذرد و عشق : خانه اگر دور مي شود با اوست و من در آينه او را بر آب مي پاشم بگو : دوباره در اين گاهواره حرفي هست و كوكبي تنهاست و موريانه در اندوه كوچه ها جاري ست و من در آينه او را بر آب مي پاشم محمد بيابانی
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 10 آبان1384ساعت 0:45 توسط آينه |
|
|
نغمه روسبي
|
|
بده آن قوطي سرخاب مرا تا زنم رنگ به بيرنگي خويش بده آن روغن تا تازه کنم چهره پژمرده ز دلتنگي خويش
بده آن عطر که مشکين سازم گيسوان را و بريزم بر دوش بده آن جامه تنگم که کسان تنگ گيرند مرا در آغوش
بده آن تور که عرياني را در خمش جلوه دو چندان بخشم هوسانگيزي و آشوبگري به سر و سينه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم به سيه بختي خود خنده زنم روي اين چهره ناشاد غمين چهرهاي شاد و فريبنده زنم
واي زان همنفس ديشب من چه روانکاه و توانفرسا بود ليک پرسيد چو از من . گفتم: کس نديدم که چنين زيبا بود
وان دگر همسر چندين شب پيش او همان بود که بيمارم کرد آنچه پرداخت. اگر صد ميشد درد زان بيشتر آزارم کرد
پر کس و بيکسم و زين ياران غمگساري و هواخواهي نيست لاف دلجويي بسيار زنند ليک جز لحظه کوتاهي نيست
نه مرا همسر و همباليني که کشد دست وفا بر سر من نه مرا کودکي و دلبندي که برد زنگ غم از خاطر من
آه اين کيست که در ميکوبد؟ همسر امشب من ميآيد واي اي غم ز دلم دست بکش کاين زمان شادي او ميبايد
لب من، اي لب نيرنگ فروش بر غمم پردهاي از راز بکش تا مرا چند درم بيش دهند خنده کن بوسه بزن ناز بكش ... سيمين بهبهاني
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 23:38 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|