![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
يک روز و هزار سال
|
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت ...
خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد. بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي رابه سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست برپوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او درهمان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد وعاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد ... اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود ...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1384ساعت 23:38 توسط آينه |
|
|
جهان راهمين جا نگه دار ...
|
|
كمي جلوتر من آن طرف امروز پياده مي شوم كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار كسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي آيد از آن طرف كودكي و نزديك پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار تو همان آشناترين صداي اين حدودي كه مرا ميان مكث سفر به كودك ترين سايه ها مي بري با دلم كه هواي باغ كرده است با دلم كه پي چند قدم شب زير ماه مي گردد و مرامي نشيند مي نشينم و از يادمي روم مي نشينم و دنيا را فكر مي كنم آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه كنار غربت راه و مسافران چشمخيس دارم به ابتداي سفر مي روم به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم گوش مي كني ؟ مي خواهم از كنار همين پنجشنبه حرفي بزنم حالا كه دارم از ياد مي روم دارم سكوت مي شوم مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم گوش مي كني؟ پيش روي سفر بالاي نزديك پنجشنبه برف گرفته است پيش روي سفر تا نه اين همه ناپيدا تنها منم كه آشناترين صداي اين حدودم تنها منم كه آشناترين صداي هر حدودم حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود هر چه درياست ، در من آبي حالا هر چه پيري است ، در من كودك هر چه ناپيدا ، در من پيدا حالا هر چه هر روز و بعد از اين هر چه پيش رو منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم و پنجشنبه نزديك من است جهان را همين جا نگهدار من پياده مي شوم هيوا مسيح
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 18 آذر1384ساعت 19:49 توسط آينه |
|
|
خوشه اشك ...
|
|
قفسي بايد ساخت هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست با پرستوها و كبوترها همه را بايد يكجا به قفس انداخت روزگاري است كه پرواز كبوترها در فضا ممنوع است كه چرا به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است روزگاري است كه خوبي خفته است و بدي بيدار است و هياهوي قناري ها خواب جت ها را آشفته است غزل حافظ را مي خواندم مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو تا به آنجا كه وصيت مي كرد گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو دلم از نام مسيحا لرزيد از پس پرده اشك من مسيحا را بالاي صليبش ديدم با سرخم شده بر سينه كه باز به نكو كاري پاكي خوبي عشق مي ورزيد و پسر هايش را كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند و برادرها را خانه برانداخته اند دود در مزرعه سبز فلك جاري است تيغه نقره داس مه نو زنگاري است و آنچه هنگام درو حاصل ماست لعنت و نفرت و بيزاري است روزگاري است كه خوبي خفته است و بدي بيدار است و غزل هاي قناري ها خواب جت ها را آشفته است غزل حافظ را مي بندم از پس پرده اشك خيره در مزرعه خشك فلك مي نگرم مي بينم در دل شعله و دود مي شود خوشه پروين خاموش پيش خود مي گويم عهد خودرايي و خود كامي است عصر خون آشامي است كه درخشنده تر از خوشه پروين سپهر خوشه اشك يتيمان ويتنامي است ... فريدون مشيری
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 13 آذر1384ساعت 3:37 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
به من پرخاش نكنيد كه چرا در خواب رفته بودم : خسته بودم اما نمرده بودم . مي پرسيد كه چرا صدايم طنيني چنين خفه داشت ؟! براي اينكه در خواب بلند نفس مي كشيدم . نواي خستگي بود اما خوش آمدي نبود كه به مرگ گفته باشم !!! نيچه
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 1:29 توسط آينه |
|
|
ديگر نگو بر نمي گردي !
|
|
آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي، كه گمان كردم سر به سرِ اين دلِ ساده مي گذاري! به خودم گفتم اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده ي توست! ولي آغاز آوازِ بغض گرفته من، در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود!
هاشورِ اشك بر نقاشي چهره ام و عذابِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ! ديروز از پي گناهي سنگين، گذشته را مرور كردم! از پيِ تقلبي بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم! بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي! شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان به كفِ كفش من مي چسبيدند، اين تبعيد ناتمام را معنا كند! يا شيشه اي كه با توپِ سه رنگِ من، در بعدازظهر تابستانِ هشت سالگي شكست! يا سنگي كه با دست من كلاغ حياطِ خانه مادربزرگ را فراري داد! يا نفرينِ ناگفته گدايي، كه من با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريم! وگرنه من كه به هلال ابروي تو، در بالاي آن چشمهاي جادويي جسارتي نكرده ام! امروز هم به جاي خون بهاي آن مورچه ها، ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياط مان گذاشتم! براي آن پنجره قديمي شيشه رنگي خريدم! يك سير پنير به كلاغ خانه ي مادربزرگ و يك اسكناس سبز به گداي در به درِ خيابان دادم!
پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه، ديگر نگو بر نمي گردي! يغما گلرويي
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 5 آذر1384ساعت 14:44 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|