![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
سرودي براي مرد روشن كه به سايه رفت ...
|
|
قناعت وار تكيده بود چون پيامي دشوار از سئوال و و رخساري بر تافته از حقيقت و
مردي با گردش آب مردي مختصر
تسمه از گرده گاو توفان كشيده بود.
آزمون ايمان هاي كهن را بر قفل معجرهاي عتيق دندان فسرده بود. بر پرت افتاده ترين راه ها رهگذري نا منتظر كه هر بيشه و هر پل آوازش را مي شناخت.
جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند كه روز را پيشباز مي رفتي، هرچند از آن پيشتر دميد كه خروسان مرغي در بال هايش شكفت زني در پستانهايش باغي در درختش. در شتابت
در دفاع از لبخند تو
شاملو (شكفتن در مه)
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 30 دی1384ساعت 11:7 توسط آينه |
|
|
آدم اينجا تنهاست ...
|
|
به سراغ من اگر مي آييد، پشت هيچستانم. پشت هيچستان جايي است. پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است كه خبر مي آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك. روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، زنگ باران به صدا مي آيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من. سهراب سپهري |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 29 دی1384ساعت 5:8 توسط آينه |
|
|
مردي كه نه مي گفت ...
|
|
بود در كشور افسانه كسي شهره در نه گفتن نام مي خواهي ؟ نه كام مي جويي ؟ نه تو نمي خواهي يك تاج طلا بر سر ؟ نه تو نمي خواهي از سيم قبا در بر ؟ نه مذهب ما را مي داني ؟ نه خط ما مي خواني آيا ؟ نه نه ‚ به هر بانگ كه بر پا مي شد نه ‚ به هر سر كه فرو مي آمد نه ‚ به هر جام كه بالا مي رفت نه ‚ به هر نكته كه تحسين مي شد نه ‚ به هر سكه كه رايج مي گشت روزي آيينه به دستش دادند مي شناسي او را ؟ آه آري خود اوست مي شناسم او را گفته شد ديوانه است سنگسارش كردند ... سياوش کسرائی
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 26 دی1384ساعت 0:18 توسط آينه |
|
|
درس معلم
|
|
در كلاس روزگار درسهاي گونه گونه هست درس دست يافتن به آب و نان درس زيستن كنار اين و آن درس مهر درس قهر درس آشنا شدن درس با سرشك غم ز هم جدا شدن در كنار اين معلمان و درسها در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست يك معلم بزرگ نيز در تمام لحظه ها تمام عمر در كلاس هست و در كلاس نيست نام اوست : مرگ و آنچه را كه درس مي دهد زندگي است ... فريدون مشيری
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1384ساعت 18:17 توسط آينه |
|
|
وعده ما لب دريا
|
|
روي عكسا گرد و خاكه قحطي گلاي پونه ست عهد و پيمونا شكسته تقويما رو ماه تيره آدما يا همه مردن عصر ما عصر فريبه عصر پژمردن گلدون مرگ آواز قناري تا دلت بخواد شكايت دلاي آدما تنگه چشما خونه سواله حك شده روي هر ديواري خونه هامون پر نرده تا دلت بخواد مسافر شبا سرد و بي عروسك زلفاي خيلي پريشون شهري كه سرش شلوغه چشماي خيره به جاده آسمونا پر دوده گونه ي گلدونا زرده آدما بي سرگذشتن دفترا بدون امضا تشنه ها هلاك آبن نصف زندگي نگاهه خدا رو انگار گذاشتن در و ديوارا سياهه شب و روزا پر عادت خدا مال غصه هاته روي آينه ها غباره بغضا بي صدا و كاله قلك خوبيا خالي قفسا پر پرنده نه شنيدني نه گوشي مرگ جشناي تولد خستگي بي اعتمادي امتحان مكرر مشقامون بدون امضا نمره هاي عشقمون تك همه غايب تو دفتر خونه ها بدون باغچه نه براي عشق ميلي ديگه پشت در بسته نه كسي نه انتظاري واسه عاشقي كه ديره كاش تو قحطي شقايق بشينيم بريم تو دريا ماهيا خيلي امينن انقدر مي ريم كه ساحل قايق و با هم مي رونيم جايي كه نه آسمونش نه غمش نه جنب و جوشش مث اينجا آهني نيست پس ببين يادت بمونه زنده بوديم اگه فردا صبح پاشو بدون ساعت نره از ياد تو زيبا
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 12 دی1384ساعت 13:25 توسط آينه |
|
|
صياد
|
|
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم ! از دوری تو صياد دگر تاب نيارم رفتست قرارم رهائی نتوانم تا دام در آغوش نگيرم نگرانم بر دل بنشانی چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی وای از شب تارم از ديده ره كوي تو با عشق بشويم با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی تا آن لب شيرين به سخن بازگشائی خوش جلوه نمائی تا سجده گزارم جانم برهاند جز گرد و غبارم ... مهدی عابدينی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 7 دی1384ساعت 20:48 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|