![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم !
|
|
كجا مي روي ؟ با تو هستم اي رانده حتي از آينه اي خسته حتي از خودت كجاي اين همه رفتن راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟ كجاي اين همه نشستن جايي براي ماندن ديدي ؟ سر به راه رو به نمي داني تا كجا چرا اتاقت را با خود مي بري ؟ چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟ خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟ يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود حرفي براي تو دارد سطري نشاني راهي خيالت من از اين همه فريب كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند چيزي نفهميده ام ؟
كه رو به از صبح توپ بازي تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند چيزي نفهميده ام ؟ هنوز راهي از چشم هاي خيسم رو به خاك بازي در باغ و پله هاي شكسته روز دبستان مي رود هنوز بغضي ساده رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟ تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم هيوا مسيح
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 17:56 توسط آينه |
|
|
رکسانا ...
|
|
بگذار پس از من هرگز كسي نداند از ركسانا با من چه گذشت. رفت و آمد كفش هاي سنگينم را بر خود احساس كرد و سايه دراز و سردم بر ماسه هاي مرطوب اين ساحل متروك كشيده شد، تا روزي كه ديگر آفتاب به چشم هايم نتابد، با شتابي اميدوار كفن خود را دوخته ام، گور خود را كنده ام . . . در همه چيز تأمل كرده ام رسوخ كرده ام؛ عشق ها و رنج ها را به دنبال خود كشيده ام و زير اين پرده زيتوني رنگ كه پيشاني آفتابسوخته من است ، پنهان كرده ام، ... لام تا كام حرفي نخواهم زد مي گذارم هنوز چون نسيمي سبك از سر بازمانده عمرم بگذرم و بر همه چيز بايستم و در همه چيز تأمل كنم، رسوخ كنم. همه چيز را دنبال خود بكشم و زير پرده زيتوني رنگ پنهان كنم: همه حوادث و ماجراها را، عشق ها را و رنج ها را مثل رازي مثل سري پشت اين پرده ضخيم به چاهي بي انتها بريزم، نابود شان كنم و از آن همه لام تا كام با كسي حرف نزنم . . .
بگذار هيچ كس نداند، هيچ كس! و از ميان همه خدايان، خدائي جز فراموشي بر اين همه رنج آگاه نگردد. همچون تمام آن كسان كه ديگر نامي ندارند ، نسيم وار از سر اين ها همه نگذشته ام و بر اين ها همه تأمل نكرده ام، اين ها همه را نديده ام . . .
به چمن ها و جنگل ها بتابد، آب اين درياي مانع را بخشكاند و مرا چون قايقي فرسوده به شن بنشاند و بدين گونه، روح مرا به ركسانا (روح دريا و عشق و زندگي) باز رساند.
چرا كه ركساناي من مرا به هجراني كه اعصاب را مي فرسايد و دلهره مي آورد محكوم كرده است. و محكومم كرده است كه تا روز خشكيدن درياها به انتظار رسيدن بدو ، در اضطراب انتظاري سرگردان ، محبوس بمانم . . . با خود ببرد. چرا كه ركسانا (روح دريا و عشق و زندگي ) در كلبه چوبين ساحلي نمي گنجيد، و من بي وجود ركسانا ، بي تلاش و بي عشق و بي زندگي ، در ناآسودگي و نوميدي زنده نمي توانستم بود . . . شاملو
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 14:55 توسط آينه |
|
|
سفر به آفتاب ...
|
|
از وهم آينه آمدند چمداني پر از واژه هاي ناشنيده برايم آوردند دور تا دور مقابل من اول از احوال عده اي آشنا پرسيدند بعد يكيشان كه از نور خالص ماه برهنه بود به ماه برهنه اشاره كرد گفت : آمده ايم تا تو را از شهري كه در آن دريا نيست به سرچشمه هاي بي پايان زن و پروانه و بوي خوش ببريم آن جا جوباره هاي نور و شبنم و ني زار مثنوي بسيار است صبح و ستاره و درياهاي بي شمارش بسيار است مولوي ماه حضرت فروغ حافظ همه ما تو را به بعثت آخرين بوسه هاي آدمي خواهيم رساند حالا تمام ترانه هايت را بالاي چينه اي روشن تر از امكان تماشا بچين آيندگان آينه پرست چشم به راه سورت الغيب ستاره اند رسول برگزيده اي كه آوازهايش را رازدارترين افسردگان بي بريده در پرده خوانده اند اين ها همه تعبير تازه همان حروف ساده ترند كه تو را از قندينه آسماني آن يكي جرعه شوكرانش بخشيده ايم حالا اين واژه ها را بستان و در همين سكوت بي سايه .... به آفتاب بيا بايد برويم و من مي شنيدم اما هنوز مشغول مداواي آخرين زخم هاي آدمي بودم گفتم : بسياري هنوز حواسشان اينجا نيست هنوز از پي شفاي شب و نان و دلهره پراكنده اند رفته اند جمع شده اند ميانه ميداني بي راه كه تنها پاره كوچكي از آسمان آبي اش پيداست من آنها را تنها نخواهم گذاشت مردمان منند خسته اند خواب آلودند همه خيال مي كنند زودا ... زائراني با سبدهاي نورشان در دست از محل هاي نزديك به ممكنات روز مي آيند آب و انار و عدالت مي آورند مي آورند نان و ماهي و غاليه تقسيم مي كنند من نمي آيم من بي كسان خويش از اين ديار بي دريا نخواهم رفت اين جا رسم ستاره نيست كه با نقاب شب ترين پرده به جانب صبح بنگرد حالا اگر نان و انار و ماهي و قند آورده ايد قبول من اهل معامله ام ! يك سبد از شما و يك ترانه از من تا گرسنه اي در اين گهواره شكسته بيدار است نه مي آيم و نه به خواب خواهم رفت شما برويد كه من اگر اولاد آب و انار و عدالت نبودم هم بي دليل از هزار سال پيش از اين ... شاعر نمي شدم سيد علی صالحی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 12:11 توسط آينه |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 11:21 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|