تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
كودك آخرين دقايق ارديبهشت
 

دقايق پايانى ارديبهشت است

صبر كنيد

ثانيه ها را متوقف سازيد

كسى در را مى كوبد

گويى ارديبهشت عهدى با آسمان دارد

كه هنوز ادايش نكرده است

آرى كودكى در حال زاده شدن است ...

 

و من متولد شدم

به همين راحتى

چيزى آسانتر از آب خوردن

 

آرى

يك نفر ديگر

به مكندگان اين هواى عزيز اضافه شد

 

خوش آمدى

كودك دقايق پايانى ارديبهشت

خوش آمدى

به اين دنياى بى مرز خوب و بد

به اين دنياى مسلول زمان

به اين دنياى بايد و شايد

 

درست است كه ستارگان آسمان

در شب ميلاد تو

حتى ككشان هم نگزيد

و درختان همچنان

در حال پرداخت قرض اكسيژن خود بودند

 

اما تو خود مى دانى ، تنها تو

كه آسمان در آن دقايق پايانى چه رنگى داشت!

تنها تو وداع ارديبهشت را نظاره كردى

و تنها تو او را بدرقه نمودى

مى دانى ، حالا كه خوب مى انديشم

انگار

آن شب

اين تو بودى

كه به اين دنياى خاكسترى خوش آمد گفتى

آرى تو بودى كه پذيرفته بوديش

تو بودى كه ثبتش كردى

شماره شناسنامه اش هم شد 1361

آرى

خوش آمدى اى دنياى خاكسترى

خوش آمدى به گردش افكار من

خوش آمدى به چارچوب نگاه من

خوش آمدى به جولانگاه روح من

 

حالا اى كودك دقايق پايانى ارديبهشت

باشد كه روزى به ستارگان آسمان نظر كنى

باشد كه درختان را وامى عطا كنى

باشد كه پرهايت را به سوى اين آسمان خاكسترى  بگشايى

و مرزهاى خاكستريش را در هم بشكنى

و آن را آبى ببينى

آبى تر از هر آبى

اى زاده آخرين دقايق ارديبهشت !

                                                                                      آينه

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 23:57  توسط آينه | 
با هيچ كس نخواهم گفت ...
 

رازي را كه در سينه دارم

حتي با نوراني ترين ستارگان آسمان نخواهم گفت

بگذار فقط ميان من و تو باشد

راز آن شب باراني

تو تنها ... من تنها ...

چشمان تو به راه

چشمان من خيره به دورترين نگاه تو

در جستجوي راز سر به مهر تو

رازي كه در عميق ترين نگاهت پنهانش كرده بودي

و من در آن ژرفا تنها دست و پا مي زدم

تو امواجش را همچنان خروشان تر مي نمودي

و من در تقلا به اميد رسيدن به ساحلي بودم ...

 

ولي تو اينگونه نباش

دستانت را به سوي من قايقي كن و بيا ...

بيا ...

بيا تا با هم برويم

با هم برويم به آخرين نقطه نگاه من و تو

آنجا كه آن دو به هم مي رسند ...

 آنجا که تنها بهانه ماندن است

آنجا كه جايي نيست جز هيچ كه هست ...

... اما اي عزيز من

تو نگران نباش

من همچنان سر قول خود هستم

رازي را كه در سينه دارم

حتي به كوچكترين خاكستر غلتان در باد هم نخواهم گفت ...

                                                                                                              آينه

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 3:50  توسط آينه | 
اي كاش مي توانستم!
 

 

... من درد در رگانم

 

حسرت در استخوانم

 

چيزي نظير آتش در جانم پيچيد.

 

سرتاسر وجود مرا

 

گويي چيزي به هم فشرد

 

تا قطره اي به تفتگي خورشيد جوشيد از دو چشمم.

 

از تلخي تمامي درياها

 

در اشك ناتواني خود ساغري زدم

 

آنان به آفتاب شيفته بودند

 

زيرا كه آفتاب تنهاترين حقيقتشان بود

 

احساس واقعيت شان بود.

 

با نور و گرميش مفهوم بي رياي رفاقت بود

 

با تابناكيش مفهوم بي فريب صداقت بود

 

اي كاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در دردها و شادي هاشان

 

حتي با نان خشكشان

 

و كاردهايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند.

 

افسوس!

 

آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند

 

و اكنون با آفتاب گونه ئي آنان را اينگونه دل فريفته بودند!

 

اي كاش مي توانستم خون رگان خود را من

 

قطره

قطره

قطره

 

بگريم تا باورم كنند.

 

اي كاش مي توانستم

 

يك لحظه مي توانستم اي كاش

 

بر شانه هاي خود بنشانم

 

اين خلق بي شمار را

 

گرد حباب خاك بگردانم

 

تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست

 

و باورم كنند

 

اي كاش مي توانستم!

                                                                                 شاملو

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 1:28  توسط آينه | 
شعرهايم براي تو ...
 

سر به زير كدامين سوال بي جوابي اي پياده تنهاترين شب؟

به بلنداي كدامين قله مي نگري اي عميق ترين خواب؟

به دنبال خود بار سنگين كدامين اتهام را مي كشي؟

 

آري مي دانم

تنها گناه تو عشق است

آيا كفاره اش را نپرداخته اي؟

پس چگونه جسورانه در جاده هاي بي خبري قدم مي زني؟

 

اينك به پا خيز!

كه هنگام اداي دين است .

 

از اين همه هيچ كه دارم چه چيز را قربانيت كنم

اي عشق؟!

از اين همه فانوس كور كدام را بر سقف خانه ات بياويزم؟ 

 

حالا بيا و از هر چه دارم و ندارم خود چيزي بر چين!

شعرهايم همه براي تو ...!

                                                                                   آينه

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 2:56  توسط آينه | 
از خط كشي خيابان بگذر !
 

دقت كن!

اين آخرين قرار ميانِ نگاه من و نياز توست!

هر سالِ خدا،

ده روز مانده به شروع تابستان

(همان بيست و يكمين روزِ آخرين ماه بهار را مي گويم!)

سي دقيقه كه از ساعتِ نه شب گذشت،

به پاركِ پرت كنار بزرگراه مي آيم!

باران كه سهل است

آجر هم اگر از ابرها ببارد

آنجا خواهم بود!

نشاني كه ناآشنا نيست؟

همان پاركِ هميشه پرسه را مي گويم!

همان تنديس تميز جارو به دست!

يادت هست؟


شبيه افسانه ها شده اي!

ديگر همه تو را مي شناسند!

تو هم مرا از پيراهن روشن آن سالها بشناس!

چه خطوطِ تاري

كه در گذر گريه ها بر چهره ام نشست!

چه رشته هاي سياهي

كه در انتظارِ آمدنت سفيد شد!

چه زخمهايي كه ... بگذريم!

بگذريم! بي بي باران!

مرا از آستين خيسِ همان پيراهن آشنا بشناس!


خداحافظ !؟                                                                           يغما گلرويی

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 23:38  توسط آينه | 
اى روان من ...
 

اي روان من ، تو را آموخته ام كه چنان بگويى " امروز" كه مي گويى "روزى"

و "روزگارى"، و از روى تمامى اينجا و آنجا و فراسو  چرخ زنان برقصى و

بگذرى .

اى روان من ، من تو را از زاويه ها همه نجات بخشيدم و غبارها و تار تنك ها و

تاريك-روشني ها را از تو ستردم .

اى روان من ، من شرم كوچك و فضيلت زاويه نشينانه را از تو شستم و تو را

برآن داشتم كه عريان در برابر ديدگان خورشيد بايستى .

با طوفانى كه نامش "جان" است ، بر درياى موج خيزت وزيدم و ابرها را همه

از آن تاراندم . و من خود بريدم نفس ِ آن نفس ’برى را كه نامش " گناه " است.

اى روان من ، من تو را اين حق بخشودم كه همچون طوفان " نه! "  بگويى و

همچون آسمان گشاده بگويى " آرى! " تو اكنون چون نور آرام مى ايستى و

از ميان طوفان هاى نابودگر مى گذرى.

اى روان من ، من تو را بر سر آفريده ها و نا آفريده ها آزادي باز دادم . و چه

كس چون تو سرمستى آيندگان را مي شناسد؟

اى روان من ، به سوى خويشتن كشاندن را چنان به تو آموزاندم كه تو ،

همچون خورشيد كه دريا را به سوى بلنداى خويش مى كشاند ، ’بن و بنيان

ها را به سوى خويش مى كشانى.

اى روان من ، من فرمان بردن و زانو زدن و خداوند خواندن ها را همه از تو باز

گرفتم . من خود تو را "دگر گشت نياز" و "سرنوشت" نام دادم.

اى روان من ، من به خاكت همه فرزانگى ها را نوشاندم ؛ همه شراب هاى

تازه و نيز همه شراب هاى مرد افكن ِ بسيار كهنه فرزانگى را.

اى روان من ، من هر خورشيد و هر شب و هر خاموشى و هر اشتياق را در

تو فرو ريختم . آنگاه تو چون تاك روييدى.

اى روان من ، تو اكنون توانگر و سنگين آنجا ايستا ده اى چون تاكى با پستان

هاى ’پر و انبوهِ در هم فشرده انگور هاى زرين ِ تيره رنگ ؛

در هم فشرده و در فشار از نيكبختي خويش و از سرشارى و با اين همه

شرمسار از انتظار خويش.

اى روان من ، اكنون آيا روانى عاشق تر و در برگيرنده تر و در بردارنده تر از تو

هست؟ كجا آينده و گذشته نزديك تر از آن به يكديگر بوده اند كه نزد تو  اند؟

اى روان من ، من تو را همه چيز داده ام و دستانم در تو تهى شده است و

اكنون تو لبخند زنان و آكنده از اندوه با من مى گويى : "كدام يك از ما بايد

شكر گزار باشد؟"

"مگر بخشنده نبايد شكر گزار آن باشد كه ستاننده مى ستاند ؟

مگر بخشش نياز نيست؟ مگر ستاندن رحم آوردن نيست؟ "

اى روان من ، من لبخند اندوهت را در مى يابم . اكنون غناى بى اندازه توست

كه دستان ’پر شوقش را دراز كرده است‍!

’پرى توست كه بر درياهاى خروشان چشم دوخته است و مى جويد و چشم

به راه است. ’پرا’پرى ِ پر شوقت از آسمان چشمان خندانت فرا مى نگرد!

و براستى اى روان من ! كيست كه لبخندت را ببيند و در اشك غوطه نزند ؟

فرشتگان نيز خود از مهربانى بى اندازه لبخندت در اشك غوطه مى زنند.

اين نه مهربانى و مهربانى بى اندازه توست كه خواهان شكوه كردن است و

گريستن ؛ اما ، اى روان من ، لبخندت را شوق گريستن است و دهان لرزانت

را شوق هقاهق...

كتاب: چنين گفت زرتشت
نيچه

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 12:24  توسط آينه | 
تو هم بيا !
 

 

شنيده ام يك جايي هست

جايي دور

كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت

مي تواني تمام ترانه هاي دختران مي خوش را

به ياد آوري

مي تواني بي اشاره اسمي

بروي به باران بگويي

دوستت مي دارم

يك پياله آب خنك مي خواهم

براي زائران خسته مي خواهم

ديگر بس است غم بي بامداد نان و

هلاهل دلهره

ديگر بس است اين همه

 بي راه رفتن من و بي چرا آمدن آدمي

من چمدانم را برداشته

دارم مي روم

تمام واژه ها را براي باد باقي گذاشته ام

تمام باران ها را به همان پياله ي شكسته بخشيده ام

دارايي بي پايان اين همه علاقه نيز

شنيده ام يك جايي هست

حدس هواي رفتنش آسان است

تو هم بيا !                        

                                                                                 سيد علي صالحي

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 23:14  توسط آينه | 
صدام كردي
 

تو از متن کدوم رويا رسيدی،که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد

که از رنگ صدات دريا شکفت و نگاه من پر از رنگين کمون شد

تو از خاموشی دلگير رويا، صدام کردی صدام کردی دوباره

صدا کردی منو از بغض مهتاب،از اندوه گل و اشک ستاره

 

صدام کردی صدام کردی نگو نه!

اگرچه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام زد

اگرچه دور و ظلمت پوش بودی

تو چيزی گفتی و شب جای من شد

من از نور و غزل زيبا شدم باز

تو گيج و ويج از خود گمشدن ها

من از من مردم و پيدا شدم باز


از اين تک بستر تنهايی عشق

از اين دنج سقوط آخر من

صدام کردی که برگردم به پرواز

به اوج حس سبز با تو بودن

صدام کردی که رو خاموشی من

يه دامن ياس نورانی بپاشی

برهنه از هراس و تازه از عشق

توی آغوش جان من رها شی ...                                        ايرج جنتی عطايی 

 با صداي ابي

                                        

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 16:12  توسط آينه | 
و چشمانت با من گفتند كه فردا روز ديگري ست
 

 

ميان خورشيدهاي هميشه

زيبايي تو

لنگريست

خورشيدي كه

از سپيده دم همه ستارگان

بي نيازم ميكند.

نگاهت

شكست ستم گري ست

نگاهي كه عرياني روح مرا

از مهر

جامه اي كرد

بدان سان كه كنون ام

شب بي روزن هرگز

چنان نمايد كه كنايتي طنز آلود بوده است.

و چشمانت با من گفتند

كه فردا

روز ديگري ست

آنك چشماني كه خميرمايه مهر است!

واينك مهر تو :

نبردافزاري

تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم.



آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم.

به جز عزيمت نا به هنگامم گريزي نبود

چنين انگاشته بودم.

آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.



ميان آفتاب هاي هميشه

زيبايي تو

لنگري ست

نگاهت

شكست ستم گري ست


و چشمانت با من گفتند

كه فردا

روز ديگري ست.                                                          شاملو

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 16:56  توسط آينه | 
تا خدا يک رگ گردن باقيست...
 

 

نه تو مي ماني

 

نه اندوه

 

و نه هيچيک از مردم اين آبادي .

 

به حباب نگران لب يک رود

 

 قسم

 

وبه کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت

 

غصه هم خواهد رفت

 

آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند

 

لحظه ها عريانند.

 

 به تن لحظه خود  جامه اندوه مپوشان

 

 هرگز.

 

تو به آيينه

 

نه

 

 آيينه به تو خيره شده است.

 

تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد

 

و اگر بغض کني

 

آه ازآيينه دنيا که چها خواهد کرد .

 

گنجه ديروزت  پر شد از حسرت واندوه و چه حيف

 

بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش !!

 

ظرف اين لحظه وليکن خاليست

 

ساحت سينه پذيراي چه کس خواهد بود ؟

 

غم که از راه رسيد

 

 دراين سينه براو باز مکن

 

تا خدا

 

يک رگ گردن باقيست...

 

2 نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 1:16  توسط آينه | 
دوستی با خدا ...
 

چنان چه گناه نابخشودني مرتكب شده باشم، چگونه مي توانم خود را ببخشم؟ هيچ گناه نا بخشودني وجود ندارد. و هيچ خلافي خارج از گنجايش من نيست، حتي سخت ترين اديان اين را به شما مي آموزند. ممكن است اديان گوناگون بر سر راه و روش توبه هم رأي نباشند. اما تمامي آن ها بر اين كه در اين مورد، راه و روشي وجود دارد، توافق دارند.

راه چيست؟ هنگامي كه خلاف هاي من براي خودم بخشودني نيست، چگونه مي توانم طلب بخشايش كنم. فرصت بخشايش ، خود به خود و در آن هنگام كه مرگ خوانده مي شود... براي تو فراهم مي آيد. بايد درك كني كه بخشايش، يعني اين آگاهي كه تو و ديگران يكي هستيد و درك اين نكته كه تو با همه از جمله من يكي هستي.

اين تجربه را بي درنگ پس از مرگ، پس از آن كه بدن خود را ترك كردي، خواهي داشت. تمامي ارواح اين حس يگانگي را به جالب ترين شيوه تجربه خواهند كرد. به آن ها اجازه داده مي شود تمامي لحظات زندگي اي را كه پشت سر گذاشته اند، سپري كنند، و آن را نه تنها از ديدگاه خود بلكه از ديدگاه تمامي افرادي كه آن لحظه براي آنها مؤثر بوده است، تجربه كنند.

آن ها هر انديشه اي را دوباره مي انديشند، هر واژه اي را دوباره بيان مي كنند، هر كاري را دوباره انجام مي دهند و اثر آن را بر تمامي افراد ذي نفع تجربه و احساس مي كنند. درست همانند اين كه خود، همان شخص ديگر هستند؛ كه البته هستند. آن ها تجربه مي كنند كه ديگران هستند.

آن چه تو توصيف كردي به جهنم شبيه است. محلي براي شكنجه و عذاب به صورتي كه ابداع كرده ايد ، وجود ندارد...اما همگي شما اثر ، پيامد و نتيجه انتخاب ها و تصميم هاي خود را تجربه خواهيد كرد. اين براي رشد است، نه بر قراري عدالت. اين روند تكامل است ، نه كيفر خداوندي.

به هنگام مرور زندگي, هيچ كس تو را قضاوت نمي كند. بلكه اين امكان را مي يابي تا آن چه را كه تماميت تو در هر لحظه تجربه كرده است، تجربه كني و به تجربه محدودي از تو كه در بدن كنوني ات سكني دارد، اكتفا نكني؛ به هر صورت باز هم دردناك به نظر مي رسد.

چنين نيست تو درد نخواهي كشيد، فقط آگاهي را تجربه خواهي نمود. تو عميقاً نسبت به تماميت هر لحظه و آن چه كه در بر داشته است، آگاه و با آن هماهنگ خواهي شد؛ اين دردناك نيست بلكه روشنگر است. اما اگر درد وجود نداشته باشد، چگونه مي توانيم دردي كه ايجاد كرده ايم و آسيبي كه رسانده ايم, جبران كنيم؟

خداوند مايل نيست مكافات كند... خداوند مايل است تو را به پيش براند. راهي كه مي پيمايي، مسير تكامل است, نه بن بست جهنم. هدف آگاهي است, نه مكافات.

كتاب: دوستي با خدا
نيل دونالد والش

2 نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 12:42  توسط آينه | 
ساعت چهار و چند دقيقه بامداد است ...
 

اين وقت شب

چهار و چند دقيقه بامداد است وهنوز

تمام هر چه هست

از براي شفاي تحمل و خستگي خواب است

درخت پنجره خيابان خواب

و نور

كه پابه ماه چراغ

با شب زانو ... چانه مي زند

ومن

كه از احتمال يك علاقه پنهان خوابم نمي برد

تنها پرنده اي كه سحرخيز تر از اذان باد و

عطر شبنم است مي فهمد

شب زنده دار درمان نديده اي چون من

از چه خيال يكي لحظه  خواب شكسته اش

در چشم خسته نيست

كاش كسي مي آمد

كسي مي آمد از او مي پرسيدم

كدام كلمه چراغ اين كوچه خواهد شد

كدام ترانه شادماني آدمي

كدام اشاره شفاي من ؟

حالا برو بخواب

ثانيه ها فرمان بر بي پرسش مرگ اند

ساعت چهار وچند دقيقه بامداد است هنوز ...

                                                                                                          سيد علی صالحی

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 4:3  توسط آينه | 
خداوند مرا نويد پرواز داد
 

 

خداوند مرا نويد پرواز داد

و من پريدم

مهم نبود به كجا

مهم آن بود كه پرواز مرا ديگر پاياني نبود


آري براي پرواز به بال نيازي نيست

براي پريدن آسمان لازم است

و من آسمان خويش را يافته بودم ...                                    آينه

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 2:37  توسط آينه | 
. . .
 

بچه كه بودم برنامه كودك يه كارتوني نشون مي داد به نام آنه شرلي

اولش يه شعري رو دكلمه مي كرد كه هر وقت مي شنيدم احساس

خاصي به من دست مي داد . تركيبي از احساس غم و احساس

خوشبختي ...

چند روز پيش به متن اون شعر بر خوردم و دوباره اون احساس در من زنده

شد ...

 

آنه تکرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت
 
وقتي روشني چشمهايت؛
 
در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود؟
 
با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم کودکيت
 
از تنهايي معصومانه دستهايت.
 
آيا مي داني که در هجوم دردها و غم هايت
 
و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت
 
حقيقت زلال درياچه نقره اي نهفته است.
 
آنه اکنون آمده ام
 
تا دستهايت را به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري
 
و در آبي بيکران مهرباني ها به پرواز در آيي
 
و اينک آنه شکفتن وسبزشدن در انتظار توست در انتظار توست !!
 
 
 
2 نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 1:42  توسط آينه | 
ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد
 

نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد

آنكه نهال نازك دستانش

از عشق

خداست

و پيش عصيانش

بالاي جهنم

پست است.

آن كو به يكي « آري » مي ميرد

نه به زخم صد خنجر،

مگر آنكه از تب وهن

دق كند.

قلعه يي عظيم

كه طلسم دروازه اش

كلام كوچك دوستي است.



انكارِعشق را

چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي

دشنه مگر

به آستين اندر

نهان كرده باشي.

كه عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

كه وجودش همه

بانگي شد.



نگاه كن

چه فرو تنانه بر در گاه نجابت

به خاك مي شكند

رخساره اي كه توفانش

مسخ نيارست كرد.

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد

آنكه در كمر گاه دريا

دست

حلقه توانست كرد.


نگاه كن

چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد

آنكه مرگش

ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.


نگاه كن ...                                                             شاملو


 

2 نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 16:34  توسط آينه | 
نامت را بنويسم ؟
 

دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتنِ نامِ تو مي لرزد!


نمي دانم چرا

وقتي به عكس سياه و سفيد اين قابِ طاقچه نشين

نگاه مي كنم،

پرده لرزاني از باران و نمك

چهره تو را هاشور مي زند!

همخانه ها مي پرسند:

اين عكس كوچك كدام كبوتر است،

كه در بام تمام ترانه هاي تو

ردِ پاي پريدنش پيداست؟

من نگاهشان مي كنم،

لبخند مي زنم

و مي بارم!


حالا از خودت مي پرسم! عسلبانو!

آيا به يادت مانده آنچه خاكِ پُشتِ پاي تو را

در درگاهِ بازنگشتن گِل كرد،

آبِ سردِ كاسه سفال بود،

يا شوآبه ي گرمِ نگاهي نگران؟

پاسخ اين سؤال ساده،

بعد از عبورِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟

كبوتر باز برده من!                                                       يغما گلرويی

                                                                        

2 نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 10:10  توسط آينه | 
آهنگ عشق
 

آهنگ عشق چه بی رحمانه نواخته می شود و اشکهايم چه قناعت وار

 بيرون مي چكند ...

آه دلم چقدر براي اين اشكها تنگ شده بود ...

ببار اي باران

ببار كه باريدنت نقطه عطفي ست براي پايان بخشيدن به اين خواب

ببار اي باران

بي رحمانه ببار ...

                                                                                    آينه

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 20:13  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes