![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
ديگر رهايت نمى كنم ...
|
|
امروز در سراب تمامى جاده ها به دنبالت گشتم نمى دانم گوشه نشين ِ كدام سايه شده اى كه براى يافتنت بايد تمامى خورشيد ها را پشتِ ابر پنهان كنم اگر قرار است تا ابد در تاريكى بمانم ، باشد ، خيالى نيست اما بانو ! تنها بگو كه چرا از پشت كوههاى دلم طلوع نمى كنى؟ مى گويى با كدامين واژه ترا از كهكشان آرزوها طلب كنم؟ يا با كدامين سجاده نماز ِ وحشتِ نديدنت را به جاى آورم !؟ ... با چندمين قطره اشكم وضو كنم؟ باشد ! تا وقتى كه نگاهت از مرز ِ تاريكى بگذرد همين جا بى خورشيد مى مانم دعاى سر صبح را هم به ابرها مى سپارم قول مى دهم حتى يك ستاره از آسمانِ چشمانت نچينم مى دانى؟ ديگر حنجره ام از تكرار نامت عاجز است و تنها سكوت همدم دستانِ پر نيازم گشته است ... آرى تا فصلى ديگر برسد ، من در خزانِ دستهايت برگ خواهم ريخت شكايتى نيست ! اما با زمستانِ نگاهت چه كنم؟ به جز نويد آمدنِ بهار صدايت دل خوش ’كنكى ندارم تمام كوله بارم را در نيمه راه جنون رها خواهم كرد و با دستهاى خالى ترا جستجو مي كنم ! شايد اين تنها راهِ يافتن تو باشد . آنگاه كه ترا يافتم ، ديگر رهايت نمى كنم ! مى دانى؟ ديگر رهايت نمى كنم ... !
آينه ۸/۳/۸۵
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 15:28 توسط آينه |
|
|
حقيقت دارد ...
|
|
حقيقت دارد تو را دوست دارم در اين باران مى خواستم تو در انتهاى خيابان نشسته باشى من عبور كنم سلا م كنم لبخند تو را در باران مى خواستم مى خواهم تمام لغاتى را كه مى دانم براى تو به دريا بريزم دوباره متولد شوم دنيا را ببينم رنگ كاج را ندانم نامم را فراموش كنم دوباره در آينه نگاه كنم ندانم پيراهن دارم كلمات ديروز را امروز نگويم خانه را براى تو آماده كنم براي تو يك چمدان بخرم تو معنى سفر را از من بپرسى لغات تازه را از دريا صيد كنم لغات را شستشو دهم آنقدر بميرم تا زنده شوم احمدرضا احمدی
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 21:19 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
میخواستم چشمهای ترا ببوسم تو نبودی، باران بود رو به آسمانِ بلندِ پُر گفتوگو گفتم: - تو نديديش ...؟!
صدايی شبيهِ صدای آدمی آمد، گفت: نامش را بگو تا جستوجو کنيم! نفهميدم چه شد که باز يکهو و بیهوا، هوای تو کردم، ديدم دارد ترانهای به يادم میآيد. گفتم: شوخی کردم به خدا! میخواستم صورتم را از لمسِ لذيذِ باران فقط خيسِ گريه شود، ورنه کدام چشم کدام بوسه کدام گفتوگو ...؟! من هرگز هيچ ميلی به پنهان کردنِ کلماتِ بیرويا نداشتهام!
سيد علی صالحی
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 23:51 توسط آينه |
|
|
خداى من زيباست
|
|
ديوارهاي خالي اتاقم را از تصويرهاي خيالي او پر مي كنم خداي من زيباست خداي من رنگين كمان خوشبختي ست كه پشت هر گريه انعكاسش را روي سقف اتاق مي بينم من هيچ با زبان كهنه صدايش نكرده ام و نه لاي بقچه پيچ سجاده رهايش او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و من در نهايت حيرت حالا گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم تشخيص خدا و بنده چه سخت است ! رويا زرين
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 19 خرداد1385ساعت 11:3 توسط آينه |
|
|
ابر بى باران
|
|
اگر تمام درياهاى جهان را به من ببخشند باز هم كفافِ اشكهاى نريخته ام را نمى دهد اگر تمامِ كودكانِ جهان بسيج شوند ، باز هم خرده هاى نگاهم كه در نگاه تو شكست ، جمع نمى شوند آرى ! سخن از بغضِ پنهانِ ابرهاى باران ندیده است حالا اى آسمان از تو مى پرسم جنازه ابرهايى را كه در حسرتِ باران مى ميرند كجا پنهان مى كنى؟ مى خواهم آخرين قطعاتِ نگاهم را آنجا جستجو كنم مى دانى؟ آخر، اين تنها يادگارِ اوست كه برايم باقى مانده است ! آينه ۲/۳/۸۵
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 12 خرداد1385ساعت 8:42 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
نگاه ها چه ظالمانه جاي كلمات را گرفته اند سكوت چه قدر جاي صدا را هنوز نگفته ام دوستت دارم نگاهم اما به عربده گفت عربده اي كه نرگس حافظ راپژمرده كرد هنوز نگفته اي دوستت دارم سكوتت اما باراني شد و دل صنوبري خشكم را خرم كرد در اين تابوت آرواره ، سروي به شكل دل آدمي بود سروي مرده در خشكسال مهر از مژگان مي ترايي تو آفتابي جاري شد مرده بيدارشد و تابوت را شكست و شلنگ انداز خيابان ها را باغ سرو كرد سكوت چه قدر جاي صداها را مي گيرد هنوز نگاه چه ظالمانه جاي كلمه ها را اين تقدير ديدار بي گاه ما نيست از تمامي تاريخ بپرس منوچهر آتشی
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 23:40 توسط آينه |
|
|
سلام!
|
|
سلام! حال همه ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی سبب میگويند با اين همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست! راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانه ای خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند! بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچه ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت مینويسم حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!سيد على صالحى
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 0:36 توسط آينه |
|
|
حواست هست؟
|
|
وقتی حواست نيست ، زيباترينى وقتى حواست هست ، فقط زيبايى حالا حواست هست؟
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 22:15 توسط آينه |
|
|
فقط فرض كن !
|
|
فرض كن پاك كنى برداشتم و نام تو را از سر نويس ِ تمام نامه ها و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم! فرض كن با قلمم جناق شكستم! به پرسش و پروانه پشت كردم و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم! فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم، حجره ى حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما، صداي آواز هاي مرا نشنيد! بگو آنوقت، با عطرِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟ با التماس اين دل ِ در به در! با بي قراريِ ابرهاي باراني... باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم، خيال ِ تو از انتهاى سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند! موضوع دورىِ دستها و ديدارها مطرح نيست! همنشين ِ نفسهاى من شده اى خاتون! با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اى يغما گلرويى
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 5 خرداد1385ساعت 1:33 توسط آينه |
|
|
اى عشق !
|
|
کی آمدی که صدای پای آمدنت را نشنيدم شايد اسير روياهاى با تو پريدن بودم آرى تو همان معجزه اى هستى كه بزرگان وعده اش را داده بودند
تا ترا خواندم پيدايت كردم حتى به پلك زدنى هم نكشيد چه محكم و استوار قد علم كردى! حالا بگو چگونه سيب درخت خوشبختى را بچينم؟ آيا دستهايت را برايم قلاب مى كنى؟ نه ! تو پاهايت را بر شانه ام بگذار آن سيب هم از آنِ تو ! تنها به من شادىِ تماشاىِ سيب خوردنت را عطا كن ! فقط همين ! آينه
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 5 خرداد1385ساعت 1:17 توسط آينه |
|
|
هوا را از من بگير، اما خندهات را نه...!
|
|
نان را از من بگير اگر ميخواهي
هوا را از من بگير، اما
خندهات را نه.
گل سرخ را از من بگير
سوسني را که ميکاري،
آبي را که به ناگاه
در شادي تو سرريز ميکند،
موجي ناگهاني از نقره را
که در تو ميزايد.
از پس نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
که دنيا را ديده است
بيهيچ دگرگوني،
اما خندهات که رها ميشود
و پروازکنان در آسمان مرا ميجويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم ميگشايد.
عشق من، خنده تو
در تاريکترين لحظهها ميشکفد
و اگر ديدي، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاريست،
بخند، زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري است آخته.
خنده تو، در پاييز
در کناره دريا
موج کف آلودهاش را
بايد برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خندهات را ميخواهم
چون گلي که در انتظارش بودم،
گل آبي، گل سرخ
کشورم مرا ميخواند.
بخند برشب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پيچاپيچ
خيابان هاي جزيره، بر اين پسربچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم ميگشايم و ميبندم،
آنگاه که پاهايم ميروند و باز ميگردند،
نان را، هوا را،
روشني را، بهار را،
از من بگير
اما خندهات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم... پابلو نرودا ترجمه احمد پورى
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 23:2 توسط آينه |
|
|
جمهورى عشق
|
|
هزار سال است که زنان را بر دوش می نشانم و به سرزمين امن و سلام می برم هنوز هم مدام چون زنبورکان بر گرده ی بهترين گلها می نشينم ... و به آذين تالارهای شام می کوشم منم که باز، کرمکان ابريشم را در درختزاران سينه ات می پرورم منم که باز شعور سنگ مرمرينت را برانگيختم از ان هنگام که نخستين واژهايم را سرودم ... و خورشيد عشق را بر فراز تاريکی برنشانم قرنی است که نخفته ام پس بنگر که در کدامين قرن خفته خواهی ديدم؟ تا پيش از آنکه من باريکی کمرت را در شعر بسرايم دراين عالم کسی معنای پر شترمرغ را نمی دانست بيش و کم بانوی من! قبل از من تو گنگ بودی و خاموش تا که من امدم و سينه ات را به هزاران کلام آشنا کرده ام پس هر بار که خود را در آينه می بينی مرا سپاس گو که بدون من قامتت هرگز نمی گشت رو و ساق هايت ساق نمی شد و گل ، گل نمی نمود و بدون من ... گيسوان گردباد نمی بود و تيغی به ميدان رزم نمی گشود و در کتاب تاريخی نمی ديدی عذرا و ليلی را هند و ... دعدا را و باز هم مرا سپاس گو هر بهار و زمستانی که می آيد که بدون من چنان ماهی نخواهد شد که نقره و برف را بر آتش شب پا شد و بدون من ... لب هايت چون خط استوا نقش نمی گشت ای که دستان کشميری اش را با تارهای از نی ترصيع کرده ام و اطراف جامه اش را با زر دوخته ام ای که چون گنجشک بهاری در تاريخ ادب سر زده ای بانو! شعر را بسيار سپاس گو که اگر نبود آن ، هرگز نمی گشت رو نام تو در تاريخ زنان ... نزار قبانی
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 14:55 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
بيا كه در غم عشقت مشوشم بی تو بيا ببين كه در اين غم چه نا خوشم بی تو شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار چو روز گردد گويی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا هميشه زهر فراقت همی كشم بی تو اگر تو با من مسكين چنين كنی جانا دو پايم از دو جهان نيز در كشم بی تو پيام دادم و گفتم بيا خوشم ميدار جواب دادی و گفتی كه من خوشم بی تو سعدی
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 1:6 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|