تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
...
 

بي تو از آخر قصه هاي مادربزرگ مي ترسم
مي ترسم از صداي اين سكوت سكسكه ساز
مي دانم ! عزيز
مي دانم كه اهالي اين حدود حكايت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره مي گويند
اما تو كه مي داني
زندگي تنها عبور آب و شكفتن شقايق نيست
زندگي يعني نوشتن ياس و داس و ستاره در كنار هم
زندگي يعني دام و دانه در دمانه ي دم جنبانك
زندگي يعني باغ و رگ و بي پناهي باد
زندگي يعني دقايق دير راه دور دبستان
زندگي يعني نوشتن انشايي درباره ي پرده ها و پنجره ها
زندگي تكرار تپش هاي ترانه است
بيا و لحظه يي بالاي همين بام بي بادبادك و بوسه بنشين
باور كن هنوز هم مي شود به پاكي قصه هاي مادربزرگ هجرت كرد
ديگر نگو كه سيب طلاي قصه ها را
كرم هاي كوچك كابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بيا

يغما گلرويي

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 0:59  توسط آينه | 
وقتي از خواب پريدم ...
 

 

 

وقتي از خواب پريدم ، دنيا آنقدر به من نزديك شده بود ... كه انگار اشياء به چشمهايم خيره شده

بودند و انگار در آرزوي دورها ، فقط خواسته بود م دنيا را نزديك تر ببينم ...

حرف هاي زير چتر را ، كودكان جهان را ، ماه و پرسه ي برف را ، عشق و انسان را و تو را كه خيره

به اين دنيا زندگي مي كني ...

و انگار دلم خواست با هم زير چتري جمع شويم كه من هنوز آن را باز نكرده ام ...

هيوا مسيح

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 23:39  توسط آينه | 
...
 

مي خواهم در ابتداي كاغذ در ابتداي شعر
بگذارمت
مصراع زنده اي كه رشد گياهي دارد
 و آبياري خواهد شد از رطوبت كاغذ و آه
مي خواهم
 بنشانمت همينجا
در شكل گرم يك گل سرخ ميمندي
با عطر تند گلاب
 كه دختران گلچين را ديوانه مي كند
كه باغ را پس پرچين هجوم نفسهاي گرم مي سوزاند
كه جنگ در محله بپا مي شود
مي خواهم بكارمت
اينجا ميانه دفتر
به شكل شاخه خرزهره اي پر از گل تازه
كه دره هاي گرم جنوبي را
 در انتهاي بهار
 دل زنده مي كند
 و كسوت پريزادي غمگين دارد
 كه مي رمد به بيشه از هجوم نگاه غريب
 مي خواهم در شكل ناب يك زن كامل
وادارمت همينجا در انتها
تا چون در آيم از در
 ناگاه
از جاي برجهي و در آغوش تشنه ام بگريزي
و ساقه اي گل سوري
بر شانه هاي خسته خشكم بگذاري

منوچهر آتشى

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 11:32  توسط آينه | 
اصلا ً اين بازى يك نفره نيست!
 

گفتم : کبوتر ِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پايان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابی ِ ترانه،
بيداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمين ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشيد!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه های من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی آينه می ايستم!
می گويم: زنبور ِ گزنده ی اين همه انتظار،
کلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گويد!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه های قديمی،
باز هم می نويسم:
برگرد!

يغما گرويى

 

2 نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 2:24  توسط آينه | 
من يکی ... مسافرِ اين راه نبوده‌ام ...

 

 

راستی اگر گُل نبود، کتاب و شکوفه نبود

آن وقت پروانه کجا به دنيا می‌آمد، کجا می ‌مُرد؟

اينجا چقدر تاريک است

نفسهايت را يکی ‌يکی می‌شماری

بعد چوب‌ْ خطِ خالی،

يک ديوار و هزار سال ستاره‌ی دور ...!

حالا چشمهايت را ببند و بشمار!

چه می‌دانم

ستاره ‌ها را بشمار، خودِ اعدادِ خاموشِ ثانيه را تا صد هزار!

يک ساعت مانده به اين اتفاق

داشتم چمدانم را می‌بستم.

روی چهارپايه نشستم

گفتند: بايست!

گفتم: چشم.

بعد بی‌گناهیِ دريا به گردنِ من افتاد!

تو دستم را بگير

خودم برخواهم خاست،

دارد چشمهايم به روشنايی عادت می‌کنند!

يک ‌وقتی به تاريکی بَد نگويی،

من يکی ... مسافرِ اين راه نبوده‌ام.


آدم يک جايی بالاخره: تَرَق!

 

سيد على صالحى

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 3:53  توسط آينه | 
. . .

 

... چه كسي خواهد ديد

مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالازدنت را

بي قيد

و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

و تكان دادن سر را كه

عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

كاشكي مي ديدم

من به خود مي گويم:

” چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “

باد كولي ، اي باد

تو چه بيرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عريان كردي

و جهان را به سموم نفست ويران كردي

باد كولي تو چرا زوزه كشان

همچنان اسبي بگسسته عنان

سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟...

 

حميد مصدق

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 10:12  توسط آينه | 
روى خاك
 

اين شعر زيباى فروغ رو خيلى دوست دارم :

هرگز آرزو نكرده ام
يك ستاره درسراب آسمان شوم
يا چو روح برگزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روي خاك ايستاده ام
با تنم كه مثل ساقه گياه
باد و آفتاب و آب را
 مي مكد كه زندگي كند
بارور ز ميل
بارور ز درد
روي خاك ايستاده ام
تا ستاره ها ستايشم كنند
تا نسيمها نوازشم كنند
از دريچه ام نگاه ميكنم
جز طنين يك ترانه نيستم
جاودانه نيستم
 جز طنين يك ترانه جستجو نميكنم
در فغان لذتي كه پاكتر
از سكوت ساده غميست
آشيانه جستجو نمي كنم
در تني كه شبنميست
روي زنبق تنم
بر جدار كلبه ام كه زندگي ست
با خط سياه عشق
يادگارها كشيده اند
مردمان رهگذر
قلب تير خورده
شمع واژگون
نقطه هاي ساكت پريده رنگ
بر حروف در هم جنون
هر لبي كه بر لبم رسيد
يك ستاره نطفه بست
در شبم كه مي نشست
روي رود يادگارها
پس چرا ستاره آرزو كنم ؟
اين ترانه منست
دلپذير دلنشين
پيش از اين نبوده بيش از اين

 

2 نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 1:53  توسط آينه | 
چه خوشبختى محزونى !!!!
 

اين متنو توى يه وبلاگ ديدم به دلم نشست . مخصوصا پاراگراف آخرش

 

حرفهايم ته مي کشد وقتي تکرر اين همه غروب بي طلوع ،اين همه پاييز بي بهار ميان ما فاصله مي شود.گله اي ندارم فقط يادت باشد وقتي تو در دورترين نقطه حافظه ات حتي شَبَحي از من به ياد نداري، من هر شب را با ترنم صداي تو مي خوابم و هر صبح به شوق عقب گرد سالهاي بي تو گذشته بيدار مي شوم و خيالم را به رسيدن نشانه اي ، خطي، خبري...ازتو خوش مي كنم.

لازم نيست بداني واژه هايم ، انتظارم، حرفهاي نگفته ام و جوهر قلمم ته كشيده است. لازم نيست بداني قله بلند آرزوهايم دست نيافتني شده، لازم نيست از دغدغه هايم بنويسم و تو نخوانده شانه بالا بيندازي و ديوانه بخوانيم.

هنوز يادم هست نوشتي:


"ازكنارت ميروم
تا در فصل نثار قلبت
كلبه اي از سنگ بسازم
به حافظه پريشان باد
اميدي نيست
چون من
كه ريشه در خواب گريه دارم
..."

ومن به روي خودم نياوردم كه قصد رفتن داري. يادم هست نوشتي:


"اين گل كه ليلاست
خب پس مجنون؟
مجنون اتفاق بود
مهر عادت نخواهد شد
...عشق اتفاق بود
..."


به همين راحتي همه چيز را اتفاق تلقي كردي و...

من خوشبختم رفيق! كسي سراغي از من نمي گيرد... كسي از حوالي دلم عبور نمي كند... ديگر از گلدان سفالي آشتي كنان با گلهاي سرخ و مريم خبري نيست...ديگر كسي برايم شعر نمي خواند ومن پاي كاغذ هايم شب زنده داري نمي كنم...ديگر مقصدي نمانده تا بسته اي دل خوشي پست كنم... اين جاده يك طرفه است...ديگر براي رسيدن به شهري كه براي اولين بار چگونه دل سپردن را به من آموخت اين پا و آن پا نمي كنم ... من همينجا كنار گنبد طلا دلم را آرامش مي دهم و برايت دعا ميخوانم تا تو هم مثل من خوشبخت شوي.

من خوشبختم رفيق! باور كن ...!!!!!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 22:3  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes