![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
...
|
|
بي تو از آخر قصه هاي مادربزرگ مي ترسم يغما گلرويي
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 0:59 توسط آينه |
|
|
وقتي از خواب پريدم ...
|
|
وقتي از خواب پريدم ، دنيا آنقدر به من نزديك شده بود ... كه انگار اشياء به چشمهايم خيره شده بودند و انگار در آرزوي دورها ، فقط خواسته بود م دنيا را نزديك تر ببينم ... حرف هاي زير چتر را ، كودكان جهان را ، ماه و پرسه ي برف را ، عشق و انسان را و تو را كه خيره به اين دنيا زندگي مي كني ... و انگار دلم خواست با هم زير چتري جمع شويم كه من هنوز آن را باز نكرده ام ... هيوا مسيح
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 23:39 توسط آينه |
|
|
...
|
|
مي خواهم در ابتداي كاغذ در ابتداي شعر منوچهر آتشى
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 18 تیر1385ساعت 11:32 توسط آينه |
|
|
اصلا ً اين بازى يك نفره نيست!
|
|
گفتم : کبوتر ِ بوسه! يغما گرويى
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 16 تیر1385ساعت 2:24 توسط آينه |
|
|
من يکی ... مسافرِ اين راه نبودهام ...
|
|
راستی اگر گُل نبود، کتاب و شکوفه نبود آن وقت پروانه کجا به دنيا میآمد، کجا می مُرد؟ اينجا چقدر تاريک است نفسهايت را يکی يکی میشماری بعد چوبْ خطِ خالی، يک ديوار و هزار سال ستارهی دور ...! حالا چشمهايت را ببند و بشمار! چه میدانم ستاره ها را بشمار، خودِ اعدادِ خاموشِ ثانيه را تا صد هزار! يک ساعت مانده به اين اتفاق داشتم چمدانم را میبستم. گفتند: بايست! گفتم: چشم. بعد بیگناهیِ دريا به گردنِ من افتاد! تو دستم را بگير خودم برخواهم خاست، دارد چشمهايم به روشنايی عادت میکنند! يک وقتی به تاريکی بَد نگويی، من يکی ... مسافرِ اين راه نبودهام.
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 3:53 توسط آينه |
|
|
. . .
|
|
... چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ، مردم گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجيب !عاقبت مرد ؟ افسوس كاشكي مي ديدم من به خود مي گويم: ” چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “ باد كولي ، اي باد تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردي و جهان را به سموم نفست ويران كردي باد كولي تو چرا زوزه كشان همچنان اسبي بگسسته عنان سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 11 تیر1385ساعت 10:12 توسط آينه |
|
|
روى خاك
|
|
اين شعر زيباى فروغ رو خيلى دوست دارم : هرگز آرزو نكرده ام
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 10 تیر1385ساعت 1:53 توسط آينه |
|
|
چه خوشبختى محزونى !!!!
|
|
اين متنو توى يه وبلاگ ديدم به دلم نشست . مخصوصا پاراگراف آخرش
حرفهايم ته مي کشد وقتي تکرر اين همه غروب بي طلوع ،اين همه پاييز بي بهار ميان ما فاصله مي شود.گله اي ندارم فقط يادت باشد وقتي تو در دورترين نقطه حافظه ات حتي شَبَحي از من به ياد نداري، من هر شب را با ترنم صداي تو مي خوابم و هر صبح به شوق عقب گرد سالهاي بي تو گذشته بيدار مي شوم و خيالم را به رسيدن نشانه اي ، خطي، خبري...ازتو خوش مي كنم.
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 22:3 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|