تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
اين خط ! اين نشان !؟
 

 

 سالها رو در روي رؤيا و رايانه زمزمه كردم
 و كسي صداي مرا نشنيد!
 تنها چند سايه  سر براه،
 همسايه  صداي من بودند!
 گفتم: دوستي و دشمني را با يك دال ننويسيد!
 گفتم: كتاب ِ تربيت ِ سگ و تربيت ِ كودك را
 در يك قفسه نگذاريد!
 گفتم: دهاتي حرف ِ بدي نيست!
 گفتم : تمام اين سالها
 صادق و سهراب برادر بودند
 مي شود صداي پاي آب را،
 از پس ِ پرچين ِ نيلوفر پوش بوف كور شنيد!
 هرگز حرفهاي قشنگ نگفتم!
 نگفتم: چرا در قفس همسايه ها كركس نيست!
 كبوتر و كركس را در آسمان مي خواستم!
 گفتم: قفسها را بشكنيد
 و با نرده هاي نازكش قاب ِ عكس بسازيد!
 و جواب ِ اين همه حرف،
 سنگ و ريسه و دشنام بود!
 ولي، اين خط! اين نشان!
 يك روز دري به تخته مي خورد!
 باد قاصدكي مي آورد،
 كه عطر ِ آفتاب و آرزوهاي مرا مي دهد!
 اين خط ! اين نشان!
 يك روز همه دهاتي مي شويم،
 سقفهاي سيمان و سنگ را رها مي كنيم
 و كنار ِ سادگي چادر مي زنيم!
 اين خط ّ اين نشانّ
 يك روز دبستان بي تركه و ستاره بي هراس مي شود
 كبوترها و كركس ها،
 در لوله هاي خاليِ توپ تخم مي گذارند
 و جهان از صداي ترقه خالي مي شود!
 يك روز خورشيد پايين مي آيد،
 گونه زمين را مي بوسد
 و آسمان ِ آرزوهاي من،
 آبي مي شود!
 باور نمي كني؟
 اين خط!
 اين نشان! ?

 يغما گلرويي

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 23:21  توسط آينه | 
كنايه

 

تو فکر می‌کنی من هم مثلِ بعضی استعاره‌های آهسته،
جايم فقط کنارِ همين کلماتِ کودن است.
تو فقط يک راه داری: بزن!
همه‌ی تيرهای خلاص
از هجدهمِ همين جهانِ مزخرف می‌گذرند.
تعلل نکن،
تا ترانه‌ی بعدی راهی نيست.
من آبم را خورده،
کَفَنَم را خريده،
اشهدِ علاقه‌ام به عدالت را نيز خوانده‌ام.
تو يکی ... دستِ مرا نخواهی خواند!
حالا بروم، يا بمانم؟
دارد باران می‌آيد،
دارد يک ذره نورِ آبی
به غشای شيشه نوک می‌زند.


تو برو نمازت را بخوان،
من هم می‌روم ترانه‌های خودم را...

سيد علي صالحى 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 22:44  توسط آينه | 
بی باورم عزيز !

 

 نوشتم : 5
 گفتم :
 شعري براي تو
 لبخند مرد
 اندوه خيمه بست 
 بي باورم ! عزيز
 هر عددي شعريست
 و 5 شعر غددهاست شكل قلب
 55 بيتي ز تك غزل عاشقانه ايست
 نفرين به عشق فسون جاودانه ايست
 بي باورم ! عزيز
 هر عددي شعريست
 و 5555 آه
 سرخ و سپيد
 زرد و سياه
 هرگز سرود اتحاد ملل نيست
 نفرين به احتمال محالي است
 بي باورم ! عزيز
 هر عددي شعريست
 حتي 007
 مقدس ترين ترانه اين نسل مبتذل
 يا 118
 عنوان انتظار
 بي باورم ! عزيز
 هر عددي شعريست
 و 13
 تك شعر شعرهاي عددهاست
 منفور و نحس
 چون سرنوشت من
 بي باورم ! عزيز
 هر عددي شعريست
 از 0 تا ...
 اندوه مرد
 وسواس خيمه زد
 

 نصرت رحماني

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 22:44  توسط آينه | 
جاده يعني ...
 

 

 جاده گفتي يعني رفتن ؟
 جاده يعني تكرار همين واژه ؟
 دريغ
 دوست دانايم دانا باش
 كه حقيقت بس غمناكتر است
 جاده رفتن نيست
 كه تو بتواني با آساني
 چند كمند
 سوي آفاقي چند
 از پي صيد ابعاد زمان اندازي
 كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
 كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را
 جاده رفتن نيست
 جاده مصدر نيست
 جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
 جاده يك صيغه كه تكرارش
 گردبادي است كه با خود خواهد برد
 كه برد
 هر چه برگ و بر باغ دل تو
 هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
 جاده رفتن نيست
 جاده طومار و نواري نه و جوباري
 جاده يعني رفت
 رفت
 رفت
 همين ...
 

منوچهر آتشی

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 21:43  توسط آينه | 
شمع را روشن کن !
 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 18:19  توسط آينه | 
مرد تنها
 

 

 ساکت و تنها
 چون کتابي در مسير باد
، مي خورد هر دم ورق اما
 هيچ کس او را نمي خواند
 برگها را مي دهد بر باد
 ميرود از ياد
       . هيچ چيز از او نمي ماند
 بادبان کشتي او در مسير باد
! مقصدش هر کجا که باداباد 
 بادبان را ناخدا باد است 
 ... ليک او را هم خدا، هم ناخدا باد است

 قيصر امين پور

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 21:10  توسط آينه | 
همه از بودنت... هيچ از داشتنت !
 

 با دستهايي پر از هيچ          

                    هيچ کس چون من

                                             من را به داشتن

 اينچنين نَفَريفت

 باورت مي شود هيچ؟

 

 مالك هيچ ‌‌تو ام

 با غرور می گويم

              با غروری غم انگيز

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 20:40  توسط آينه | 
دَر ِ گوشی‌

 

می‌خوامِت‌ !
اين‌ خلاصه‌‌ تموم‌ِ شعرای‌ عاشقونه‌‌ دنياس‌ !
تو اين‌ زمونه‌‌ سلف‌ سرويس‌ ،
مجال اين‌ نيس‌ برم‌ تو عالم هپروت‌ و 
چشماتو به‌ فانوسای‌ يه‌ بندرِ دورافتاده‌ تشبيه‌ کنم‌
که‌ بی‌ قرار برگشتن‌ماهيگيراشه‌ !
يا مثلا بگم‌ که‌ دستات‌
مث‌ِ کلبه‌‌ امنی‌ تو دل‌ِ يه‌ جنگل‌ انبوهه ،
واسه‌ زندوني فراری‌ !
اگه‌ تو اين‌ روزگار
فُرصت‌ِ شنيدن‌ِ جواب‌ سلامتو داشته‌ باشی‌
بايس‌ کلاتو بندازی‌ هوا ،
ديگه‌ چه‌ برسه‌ به‌ رَدُ بَدَل‌ کردن دِل‌و قلوه‌
که‌ اين‌ روزا کالای‌ ممنوعن‌ !

بذار دَر گوشِت‌ بگم‌ :
می‌خوامِت‌ !
اين‌ خُلاصه‌‌ تموم‌ جُرمای‌ عاشقونه‌‌ دنياس‌ !

يغما گلرويي

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 22:57  توسط آينه | 
...
 

 

يعنی بالاخره می‌آيد
با همان آهنگ قديمی‌اش زير پنجره
آرام، آسمانی، صبور
سوت‌زنان از ماسوایِ اين حرف‌ها خواهد گذشت.


هر کاری دلتان می‌خواهد بکنيد
کلمات را کُتَک بزنيد
از کبوتر و بنفشه بد بگوييد
بنويسيد تلفظ طولانیِ اسم دريا دشوار است
بنويسيد دستمان به ستاره، به او، به آينه نمی‌رسد
انگار بر باد و مثل باد، اصلا ديده نمی‌شود
رفتن از ماهی و
باز آمدن از آواز آب آموخته است
هه ... من اينجا هستم برادران!
پرتگاهِ علاقه به آدمی
آسان است امتحانِ ترانه به وقت سکوت!
تازه من که چيزی از چراغِ اين کوچه نخواسته‌ام
من روشنم،
رازدار و دريا تبار، ترانه‌خوانِ بادهای دربدر،
غصه‌ی چه را می‌خوری؟
بی‌خيال هر چه که بود
يا هر چه پشتِ سر!
من، هَم‌اسمِ آينه، اصلا ...
تمام کتابِ سپيده را سطر به سطر از بَر دارم
می‌دانم بالای اين رودِ بی‌بازگشت
هميشه پلی برای باز آمدن هست
نيازی به گفتنِ شعر نيست
نيازی به سرودن سپيده نيست
من دارم با شما حرف می‌زنم
من خودم روشنم از رويای آدمی، از عشق!
باد را می‌شناسم از دوران کودکی
بابونه را می‌شناسم از دوران کودکی
بلوغِ بيد، هوایِ بوسه، عيشِ علف، هلهله
برهنه غلتيدنِ ريگ، آب، نور، خدا
حتا احوالِ آفتاب و سفارش به چلچله ...!

راستی اين جاده تا انتهای جهان
چند منزلِ آشنا با آواز آدمی دارد؟


راه می‌افتيم
پايين‌تر از باغ پرتقال
پروانه‌ها خواب ستاره می‌بينند
مرهمی برای کلمات
دعایِ بوسه برای کبوتر، برای بنفشه
برای ماه، فروغ، مولوی، دريا.


از اسمِ ساده‌ی خودم
چيزی به خاطر نمی‌آورم!


فقط سوال می‌کنم
از چه اين همه رودِ بی‌رويا
عکسی از آن مسافرِ خسته با خود نمی‌آورد؟

سيد علي صالحي

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 22:20  توسط آينه | 
ميوه ممنوع
 

 با واژه هايي مبتذل
 بر روي پوچي هاي كاغذ مي نويسم
 دوستت دارم
 بي آن كه مثل وقت هاي پيش
 از خود بپرسم 
 دوستي چيست ؟
 همسايه ها در خواب هستند
 در حول و حوشم هيچ كس نيست
 گويي نگويي سرخوشانه حالتي دارم
 وهمي مرا برداشته
 انگار آزادم
 نفرين به تو ابليس هشياري
 نفرين به نظم هر چه باقي
 امشب ولي اينجا نشاني از بقا نيست
 از لاي كاشي ها صداي موش مي آيد
 موشي كه دارد نقب مي سازد
 از شير آب آشپزخانه
 يك آبشار تند جاري ست
 و روي شعله توي كتري
 بلبلي آواز مي خواند
 تا صبح اما يك نفس باقي ست
 يك ساعت از آزادي خود بودنم پنهان 
 يك ساعت از با خويشي سوزان
 تو راستي
 آيا كسي را مي شناسي
 كه در خيال و خواب هاي خود 
 هر گز نخورده ميوه ي ممنوع را
 يا زير بالش هاي شب
 پنهان نكرده گوشه اي از قلب را ؟
 مثل تو صد هزاران آدم ديگر
 من دست در دستان ابليس
 در صفحه ي يك ساعت بي عقربه
 يك بار ديگر مي نويسم جمله را
 آن جمله را
 يك بار ديگر
 وقتي كه روز از راه مي آيد
 با وصله هاي سست پوسيده 
 با صد هزاران قلب پنهان
 در زير بالش هاي نم ديده
 آن وقت آن وقت
 من پاره هاي كاغذ خط خورده اي را تند و لرزا ن
 در جويبار پشت ديوار حياطم
 پرتاب خواهم كرد
 اما ببين
 تا پيش از آن
 تا وقت باقي ست
 يك بار ديگر
 باز هم
 يك بار ديگر
 باز ...


سيما ياری

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 5:33  توسط آينه | 
عصيان
 

نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند
 بي خبر از كوچ درد آلود انسانها
باز هم دستي مرا چون زورقی لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايی ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويی بی سرانجام و تلاشي گنگ
 جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
مي شود يك دم از اين قالب جدا باشم
همچو فريادي بپيچم در دل دنيا
 چند روزي هم من عاصي خدا باشم
گر خدا بودم خدايا زين خداوندي
كي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود
من به اين تخت مرصع پشت مي كردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدايا لحظه اي از خويش
مي گسستم مي گسستم دور مي رفتم
روي ويران جاده هاي اين جهان پير
بي ردا و بي عصاي نور مي رفتم
وحشت از من سايه در دلها نمي افكند
عاصيان را وعده دوزخ نمي دادم
يا ره باغ ارم كوتاه مي كردم
يا در اين دنيا بهشتي تازه ميزادم
گر خدا بودم دگر اين شعله عصيان
كي مرا تنها سراپاي مرا مي سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون مي كرد
پيشتر مي رفت و دنياي مرا مي سوخت
سينه ها را قدرت فرياد مي دادم
خود درون سينه ها فرياد مي كردم
 هستي من گسترش مي يافت در هستي
شرمگين هر گه خدايي ياد مي كردم
مشتهايم اين دو مشت سخت بي آرام
كي دگر بيهوده بر ديوارها مي خورد
آن چنان مي كوفتم بر فرق دنيا مشت
تا كه هستي در تن ديوارها مي مرد
خانه مي كردم ميان مردم خاكي
خود به آنها راز خود را باز مي خواندم
مينشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان كوچه ها آواز مي خواندم
شمع مي در خلوتم تا صبحدم مي سوخت
مست از او در كارها تدبير مي كردم
مي دريدم جامه پرهيز را بر تن
خود درون جام مي تطهير مي كردم
من رها مي كردم اين خلق پريشان را
تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه اي از باده هستي بياشامند
خويش را با زينت مستي بيارايند
من نواي چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سينه ها جايم
مسجد و ميخانه اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه هاي روشن پايم
من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستي
من سراپا عشق بودم كام بودم كام
مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش
گوش بر فرياد خلق بي نواي خويش
تا ببينم درد هاشان را دوايي هست
يا چه مي خواهند آنها از خداي خويش
گر خدا بودم در سولم نام پاكم بود
اين جلال از جامه هاي چاك چاكم بود
عشق شمشير من و مستي كتاب من
باده خاكم بود آري باده خاكم بود
اي دريغا لحظه اي آمد كه لبهايم
سخت خاموشند و بر آنها كلامي نيست
خواهمت بدرود گويم تا زماني دور
زانكه ديگر با توام شوق سلامي نيست
زانكه نازيبد زبون را اين خداييها
من كجا وزين تن خاكي جداييها
 من كجا و از جهان اين قتلگاه شوم
ناگهان پرواز كردن ها رهايي ها
مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
شب فرو مي ريزد از روزن به بالينم
آه حتي در پس ديوارهاي عرش
هيچ جز ظلمت نمي بينم نمي بينم
اي خدا اي خنده مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست دردا ‚ ناله هاي من
من ترا كافر ترا منكر ترا عاصي
كوري چشم تو  ‚ اين شيطان خدای من

فروغ فرخزاد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 9:56  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes