بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.
بگذار کسی نداند که چگونه من از روزى که تختههای کف ِ اين کلبه چوبين ساحلی ،
رفت و آمد کفشهای سنگينم را بر خود احساس کرد و
سايه دراز و سردم بر ماسههای مرطوب اين ساحل متروک شنيده شد،
تا روزي که ديگر آفتاب به چشمهايم نتابد،
با شتابي اميدوار کفن خود را دوختهام، گور خود را کندهام...
اگرچه نسيموار از سر عمر خود گذشتهام و بر همه چيز ايستادهام و در
همه چيز تأمل کردهام رسوخ کردهام;
اگرچه همه چيز را به دنبال خود کشيدهام: همه حوادث را، ماجراها را،
عشقها و رنجها را به دنبال خود کشيدهام و زير اين پرده زيتونیرنگ که
پيشانی آفتابسوخته من است پنهان کردهام،
اما من هيچ کدام اينها را نخواهم گفت
لامتاکام حرفی نخواهم زد
میگذارم هنوز چو نسيمی سبک از سر بازمانده عمرم بگذرم و بر همه چيز بايستم و
در همه چيز تأمل کنم، رسوخ کنم.
همه چيز را دنبال خود بکشم و زير پرده زيتونیرنگ پنهان کنم:
همه حوادث و ماجراها را، عشقها را و رنجها را مثل رازی
مثل سرّی پُشت اين پرده ضخيم به چاهی بیانتها بريزم،
نابودشان کنم و از آن همه لامتاکام با کسی حرفی نزنم...
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازششدن، بوسيدهشدن،
گزيده شدهام!
بگذار هيچکس نداند، هيچکس! و از ميان همه خدايان، خدائی جز
فراموشی بر اين همه رنج آگاه نگردد.
و بهکلی مثل اين که اينها همه نبوده است، اصلاً نبوده است و من
همچون تمام آن کسان که ديگر نامی ندارند ، نسيموار از سر اينها همه نگذشتهام و بر اين ها همه تأمل نكرده ام ، اين ها همه را نديدهام...
بگذار هيچکس نداند، هيچکس نداند تا روزيکه سرانجام، آفتابي که
بايد به چمنها و جنگلها بتابد، آب اين دريای مانع را
بخشکاند و مرا چون قايقی فرسوده به شن بنشاند و بدينگونه،
روح مرا به رُکسانا ، روح دريا و عشق و زندگی ، بازرساند.
چرا که رُکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را میفرسايد و دلهره ميآورد محکوم کرده است.
و محکومم کرده است که تا روز خشکيدن درياها به انتظار رسيدن بدو ،
در اضطراب انتظاری سرگردان ، محبوس بمانم...
و اين است ماجرای شبی که به دامن رُکسانا آويختم و از او خواستم
که مرا با خود ببرد. چرا که رُکسانا ، روح دريا و عشق و زندگی ،
در کلبه چوبين ساحلی نمیگنجيد، و من بیوجود رُکسانا
بیتلاش و بیعشق و بیزندگی ، در ناآسودگی و نوميدی ،
زنده نميتوانستم بود...

...سرانجام، در عربدههای ديوانهوار ِ شبی تار و توفانی که دريا تلاشی زنده داشت و
جرقههای رعد، زندگی را در جامه قارچهای وحشی به دامن کوهستان میريخت;
ديرگاه از کلبه چوبين ساحلي بيرون آمدم.
و توفان با من درآويخت و شنل سُرخ مرا تکان داد و
من در زردتابی ِ فانوس، مخمل کبودِ آستر آن را ديدم.
و سرمای پائيزی استخوانهای مرا لرزاند.
اما سايه دراز پاهايم که بهدقت از نور نيمرنگ فانوس ميگريخت و
در پناه من به ظلمت خيس و غليظ ِ شب میپيوست، به رفتوآمد تعجيل میکرد.
و من شتابم را بر او تحميل میکردم. و دلم در آتش بود.
و موج دريا از سنگچين ساحل لبپَر ميزد.
و شب سنگين و سرد و توفاني بود. زمين پُرآب و هوا پُرآتش بود.
و من در شنل سُرخ خويش، شيطان را میمانستم که به مجلس عشرتهای شوقانگيز میرفت.
اما دلم در آتش بود و سوزندهگی اين آتش را در گلوی
خوداحساس میکردم. و باد، مرا از پيشرفتن مانع میشد ...
کنار ساحل آشوب، مرغي فرياد زد
و صدای او در غرش روشن رعد خفه شد.
و من فانوس را در قايق نهادم. و ريسمانِ قايق را از چوبپايه جدا کردم.
و در واپسرفت نخستين موجی که به زير قايق رسيد،
رو به دريای ظلمتآشوب پارو کشيدم. و در ولولهی موج و باد ،
در آن شب نيمهخيس غليظ ، به دريای ديوانه درآمدم که
کفِ جوشانِ غيظ بر لبان کبودش میدويد.
موج از ساحل بالا میکشيد
و دريا گُرده تهی میکرد
و من در شيبِ تهیگاه دريا چنان فرو می شدم که برخورد کفِ قايق را
با ماسههايی که دريایِ آبستن هرگز نخواهدشان زاد،
احساس میکردم.
اما میديدم که ناآسودگی روح من اندکاندک خود را به
آشفتگی دنيایِ خيس و تلاشکار بيرون وامیگذارد.
و آرامآرام، رسوب آسايش را در اندرونِ خود احساس می کردم.
ليکن شب آشفته بود
و دريا پرپر میزد
و مستی ديرسيرابی در آشوبِ سردِ امواج ديوانه به جُستوجویِ
لذتی گريخته عربده میکشيد...
و من ديدم که آسايشی يافتهام
و اکنون به حلزونی دربهدر میمانم که در زيرو زبر رفتِِِ بیپايانِ
شتابندگان دريا صدفی جُسته است.
و میديدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سياهی شب را به
فروبستگی چشمانِ خود تعبير کنم، به بودای بیدغدغه
مانندهام که درد را ازآنروی که طليعهتاز نيروانا میداند به
دلاسودگی برمیگزارد.
اما من از مرگ به زندگی گريخته بودم.
و بوی لجن نمکسودِ شبِ خفتنجای ماهیخوارها که با انقلاب
ِامواج ِ برآمده همراه ِ وزش باد در نفس من چپيده بود، مرا به
دامن دريا کشيده بود.
و زيروفرارفتِ زندهوار ِ دريا، مرا بهسانِ قايقی که بادِ دريا
ريسمانش را بگسلد از سکونِ مردهوار ِ ساحل بر آب رانده بود،
و در میيافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی گردم.
و در اين هنگام ،
در زردتابی ِ نيمرنگِ فانوس، سرکشی ِ کوهههایِ بیتاب را
می نگريستم.
و آسايش ِ تن و روح من در اندرونِ من به خواب میرفت.
و شب آشفته بود
و دريا چون مرغی سرکنده پرپرمیزد و بهسانِ مستی ناسيراب به
جُستوجویِ لذت عربده میکشيد.
در يک آن، پنداشتم که من اکنون همه چيز زندگی را بهدلخواه خود
يافتهام.
يک چند، سنگينی ِ خُردکننده ِ آرامش ساحل را در خفقانِ مرگی
بیجوش، بر بیتابی ِ روح آشفتهای که به دنبال آسايش
میگشت تحمل کرده بودم ، آسايشی که از جوشش مايه میگيرد!
و سرانجام در شبی چنان تيره، بهسان قايقی که بادِ دريا ريسمانش را
بگسلد، دل به دريای توفانی زده بودم.
و دريا آشوب بود.
و من در زيروفرارفتِ زندهوار ِ آنكه خواهشی پُرتپش در هر موج ِ بی تابش گردن می کشيد،
مايه آسايش و زندگی خود را بازيافته بودم،
همه چيز زندگی را بهدلخواه خويش بهدست آوردهبودم.
اما ناگهان در آشفتگی تيره و روشن بخار و مه ِ بالای قايق که
شب گهواره جنبانش بود و در انعکاس نور زردی که به
مخمل سُرخ شنل من ميتافت، چهرهای آشنا به چشمانم
سايه زد.
و خيزابها، کنار قايق ِ بیقرار ِ بیآرام ، در تبِ سردِ خود ميسوختند.
فرياد کشيدم: «رُکسانا!»
اما او در آرامش خود آسايش نداشت
و غريو من به مانندِ نفسی که در تودههای عظيم دود دَمَند، چهره او
را برآشفت. و اين غريو، رخساره رويائی او را بهسانِ
روح گنهکاری شبگرد که از آواز خروس ، نزديکی ِ سپيدهدمان را احساس کند، شکنجه کرد.
و من زير پرده نازکِ مه و ابر، ديدمش که چشمان را به خواب
گرفت و دندانهايش را از فشار رنجی گنگ برهمفشرد.
فرياد کشيدم: «رُکسانا!»
اما او در آرامش خود آسوده نبود
و بهسانِ مهی از باد آشفته، با سکوتی که غريو مستانه توفانِ ديوانه
را در زمينه خود پُررنگتر مینمود و برجستهتر ميساخت و
برهنهتر می کرد، گفت:
«ــ من همين دريای بیپايانم!»
و در دريا آشوب بود
در دريا توفان بود...
فرياد کشيدم: «ــ رُکسانا!»
اما رُکسانا در تبِ سردِ خود میسوخت
و کفِ غيظ بر لب دريا میدويد
و در دل من آتش بود
و زن مهآلود که رخسارش از انعکاس نور زردِ فانوس بر مخمل ِ
سُرخ شنل من رنگ می گرفت و من سايه بزرگِ او را بر قايق
و فانوس و روح خودم احساس می کردم، با سکوتی که
شُکوهش دلهرهآور بود، گفت:
«ــ من همين توفانم من همين غريوم من همين دريای آشوبم که
آتش ِ صدهزار خواهش ِ زنده در هر موج ِ بیتابش شعله
ميزند!»
«رُکسانا!»
«ــ اگر میتوانستی بيائی، تو را با خود می بردم.
تو نيز ابری میشدی و هنگام ِ ديدار ِ ما از قلب ما آتش می جَست و
دريا و آسمان را روشن می کرد...
در فريادهای توفانی ِ خود سرود میخوانديم در آشوبِ امواج ِ کف کرده دورگريز ِخود آسايش میيافتيم و
در لهيب آتش سردِ روح ِ پُرخروش خود میزيستيم...
اما تو نمی توانی بيائی، نمیتوانی
تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»
«ــ میتوانم
رُکسانا!
میتوانم»...
«ــ می توانستی، اما اکنون نمیتوانی
و ميان من و تو به همان اندازه فاصله هست که ميان ابرهائی که در
آسمان و انسانهائی که بر زمين سرگردانند...»
«ــ رُکسانا...»
و ديگر در فرياد من آتش اميدی جرقه نمیزد.
«ــ شايد بتوانی تا روزی که هنوز آخرين نشانههای زندگی را از تو
بازنستاندهاند چونان قايقی که بادِ دريا ريسمانش را از
چوبپايه ساحل بگسلد بر دريای دل من ، عشق من ،
زندهگی من بی وقفهگردی کنی... با آرامش من آرامش يابی
در توفان من بغريوی و ابری که به دريا ميگريد شوراب ِ اشک
را از چهرهات بشويد.
تا اگر روزی، آفتابی که بايد بر چمنها و جنگلها بتابد ، آبِ اين دريا را
فرو خشکاند و مرا گودالی بیآب و بی ثمر کرد، تو نيز بهسانِ
قايقی برخاکافتاده بیثمر گردی و بدينگونه، ميانِ تو و من
آشنائی نزديکتری پديد آيد.
اما اگر انديشه کنی که هماکنون میتوانی به من که روح دريا ، روح عشق و
روح زندگی هستم بازرسی، نميتوانی، نميتوانی!
«ــ رُک... سا... نا»
و فريادِ من ديگر به پچپچهای مأيوس و مضطرب مبدل گشته بود.
و دريا آشوب بود.
و خيالِ زندگی با درون شوريدهاش عربده میزد.
و رُکسانا بر قايق و من و بر همه دريا در پيکری ابری که از باد بههم
برمیآمد در تب زنده خود غريو میکشيد:
«ــ شايد به هم بازرسيم: روزي که من بهسانِ دريائی خشکيدم، و تو
چون قايقی فرسوده بر خاک ماندی
اما اکنون ميان ما فاصله چندان است که ميان ابرهائی که در آسمان و
انسانهائی که بر زمين سرگرداناند».
«ــ میتوانم
رُکسانا!
میتوانم»...
«ــ نمیتوانی!
نمیتوانی»
«ــ رُکسانا...»
خواهش متضرعی در صدايم میگريست
و در دريا آشوب بود.
«ــ اگر میتوانستی تو را با خود می بردم
تو هم بر اين دريای پُرآشوب موجی تلاشکار میشدی و آنگاه در
التهاب شبهای سياه و توفانی که خواهشی قالبشکاف در
هر موج ِ بيتابِ دريا گردن می کشد، در زيروفرارفتِ
جاويدان کوهههای تلاش، زندگی می گرفتيم.»
بی تاب در آخرين حمله يأس کوشيدم تا از جای برخيزم اما زنجير ِ لنگری به خروار بر پايم بود.
و خيزابها کنار ِ قايق ِ بیقرار ِ بیسکون ، در تبِ سردِ خود
میسوختند.
و روح ِ تلاشنده من در زندان زمخت و سنگين تنم می افسرد
و رُکسانا بر قايق و من و دريا در پيکر ابری که از باد بههمبرآيد، با
سکوتی که غريو ِ شتابندگانِ موج را بر زمينه خود
برجستهتر میکرد فرياد میکشيد:
«ــ نمی توانی!
و هرکس آنچه را که دوست میدارد در بند میگذارد.
و هر زن مرواريدِ غلتانِ خود را به زندانِ صندوقش محبوس میدارد،
و زنجيرهای گران را من بر پايت نهادهام، ورنه پيش از آنکه به من
رسی طعمه دريای بیانتها شده بودی و چشمانت چون دو
مرواريد جاندار که هرگز صيدِ غواصان دريا نگردد، بلع صدفها شده بود...
« تو نمیتوانی بيايى
نمیتوانی بيائى!
تو ميبايد به کلبه چوبين ساحلی بازگردی و تا روزی که آفتاب مرا
و تو را بیثمر نکرده است، کنار ِ دريا از عشق من، تنها از عشق من روزی بگيری...»
من در آخرين شعله زردتاب فانوس، چکش ِ باران را بر آبهای
کف کرده بیپايانِ دريا ديدم و سحرگاهان مردان ساحل، در
قايقی که امواج سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم يافتند...
بگذار کسی نداند که ماجرایِ من و رُکسانا چگونه بود!
من اکنون در کلبه چوبين ساحلی که باد در سفالِ بامش عربده
میکشد و باران از درز تختههای ديوارش به درون نشت میکند،
از دريچه به دريای آشوب مینگرم و از پس ِ ديوار ِ
چوبين، رفتوآمدِ آرام و متجسسانه مردم کنجکاوی را که به
تماشای ديوانگان رغبتی دارند احساس میکنم. و ميشنوم که
زير لب با يکديگر میگويند:
«ــ هان گوش کنيد، ديوانه هماکنون با خود سخن خواهد گفت».
و من از غيظ لب به دندان میگزم و انتظار آن روز ديرآينده که آفتاب،
آبِ درياهای مانع را خشکانده باشد و مرا چون قايقی رسيده
به ساحل به خاک نشانده باشد و روح مرا به رُکسانا ، روح دريا
و عشق و زندگي ، بازرسانده باشد، به سانِ آتش ِ سردِ اميدی
در تَهِ چشمانم شعله میزند. و زير لب با سکوتی مرگبار
فرياد ميزنم:
«رُکسانا!»
و غريو بیپايان رُکسانا را میشنوم که از دل دريا، با شتاب بیوقفهی
خيزابهای دريا که هزاران خواهش ِ زنده در هر موج ِ
بی تابش گردن میکشد، يکريز فرياد میزند:
«ــ نمیتوانی بيائی!
نمیتوانی بيائی! »...
مشت بر ديوار چوبين میکوبم و به مردم کنجکاوی که از ديدار ِ
ديوانگان دلشاد میشوند و سايهشان که به درز ِ تختهها میافتد
حدودِ هيکلشان را مشخص میکند، نهيب میزنم:
«ــ مي شنويد؟
بدبختها
ميشنويد؟»
و سايهها از درز تختههای ديوار به زمين می افتند.
و من، زير ِ ضربِ پاهای گريزآهنگ، فرياد رُکسانا را ميشنوم ??که از
دلِ دريا، با شتابِ بیوقفهی امواج خويش، همراهِ بادی که از
فراز آبهای دوردست می گذرد، يکريز فرياد میکشد:
«ــ نمیتوانی بيائی!
نمیتوانی بيائی! »...
شاملو