تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
. . .
 

 چرخ که امشب كه به كام دل ما خواسته گشتن

 دامن وصل تو نَتوان به رقيبانِ تو هَشتَن

 نَتَوان از تو براي دل همسايه گذشتن

 شمع را بايد از اين خانه بُرون بُردن و كُشتن

 تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مائى

 

 سعدي اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان

 كه مريض تبِ عشق تو هَدَر گويد و هَذيان

 

 به شَبِ تيره نهفتن نَتَوان ماه درخشان

 كُشتن شمع چه حاجت بُوَد از بيم رقيبان ؟

 پرتو روىِ تو گويد كه تو در خانه مائى  

 

 

سعدى

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 1:18  توسط آينه | 
ورق روشن وقت
 

 

 از هجوم روشنايی شيشه های در تکان می خورد
 صبح شد آفتاب آمد
 چای را خورديم روی سبزه زار ميز
 ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد
 لحظه های کوچک من زير لادن ها نهان بودند
 يک عروسک پشت باران بود
 ابرها رفتند 
 يک هوای صاف يک گنجشک يک پرواز
 دشمنان من کجا هستند ؟
 فکر می کردم
 در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد
 در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در ليوان آب من
 آب را با آسمان خوردم
 لحظه های کوچک من خوابهای نقره می ديدند
 من کتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت
 نيمروز آمد
 بوی نان از آفتاب سفره تا ادرک جسم گل سفر می کرد
 مرتع ادرک خرم بود
 دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد
 پرتقالی پوست می کندم
 شهر در اينه پيدا بود
 دوستان من کجا هستند ؟
 روزهاشان پرتقالی باد !
 پشت شيشه تا بخواهی شب
 دراتاق من طنينی بود از برخورد انگشتان من با اوج
 در اتاق من صدای کاهش مقياس می آمد
 لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند
 خواب روی چشمهايم چيزهايی را بنا می کرد
 يک فضای باز شنهای ترنم جای پای دوست

سهراب سپهري

 

2 نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 22:54  توسط آينه | 
حرام است عشق !
 

 زمين
 به دامن بانوی آفتاب آويخته است
 نمی پرسند چرا
 و گاليله جان به در برده است
 همه قانون ها اما
 مرا از تو دور می دارند
 و پروا نمی کنند
 از ستاره بی مدار
 حلال است خون کبوتر
 لب باغچه به پای گل سرخ
 حلال است
 خون گل سرخ
 به پای پير سرداری ابله
 بيگانه نام گل
 حلال است قامت مردان
 به چوبه بی جان دار
 حلال نيست ولی
 سرو سيراب بی جان دار
 به آغوش زنده من
 زمين به دامن بانوی ‌آفتاب آويخته ست و
 آفتاب به دامن بانوی کهکشان
 و من
 بر ابريشم خيال تو
 بر گيسوان تو آويخته ام
 مرا باز می دارند از تو
 و پروا ندارند
 از ستاره سرگردان بی مدار
 که نظم آسمان را بر آشوبد آخر
 حرام است عشق
 وحلال است دروغ
 شگفتا !

منوچهر آتشي

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 23:27  توسط آينه | 
ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم !
 

 

خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو نديد
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشيد
به کف و ماسه که نايابترين مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهميد
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد که خود را به دل من بخشيد
 ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستی شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد

محمد علي بهمني

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 16:49  توسط آينه | 
هميـشه اسم زني را بهانـه مي كردم ...

 

هميـشه اسم زني را بهانـه مى كردم
تـرا قصيـده اگرنـه ، ترانه مى كردم
بـه كوچه باغ ترنم ترا ترا اى عشق
تـرا خطاب به نامـى زنانه مـى كـردم
غـروب بود و غزل بود و غربت قايق
مـن آن ميـانه كنـارت كرانه مى كردم
حريف ميـكده تعريز مي شد اما مـن
بـه باغ چشم تو انگور دانه مى كردم!
چه ريخت در جگرم دست غيرت افروزت؟
كه سيـل خـون به دل تازيـانه مى كــردم
بـه جنـگلى كه خيال خدا پريشان بود
هــزار شـاخه ترا آشيـانه مـى كردم
نسيـم بوسه نبود از پرنـده پرسيدم
نوازش نفـست را جوانه مـى كـردم
از اينكـه خواستنى تر كنم خيال ترا
هميـشه اسم زنى را بهانه مـى كردم

شيون فومنی

 

2 نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 17:19  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes