تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
تاريكي ...
 

اين روزها

حتي شعر  نيز  در حسرت نگاه تو مي سوزد

وقتي صداقتِ چشمانت

در ابرهاي غرور من گم شد ،

پرنده ذهن من در ساكن ترين مرداب ها خاموش ماند .

سرما همه جا را فرا گرفت

و آسمان كه دنبال بهانه اي مي گشت ،

باريدن آغاز كرد

و زمين از هراس ِ نبودنت به خود لرزيد

و من كه هنوز بر بودن خويش اصرار داشتم ،

در پي جاي پايي براي ماندن مي گشتم!

...

آري بهار عشق تو در جان من خوابيد !

...

كدام ستاره تضمين مي كند

كه زمزمه هاي اين بهار خام ،

در كهولتِ زمستانِ تجربه گم نشود ؟!

...

و من گم شدم ...

و حتي گم شدنِ خود را نيز ، گم كردم !

و همه چيز گم شد !

...

تاريكي

تاريكي

و ديگر هيچ ... 

 

 

 آينه

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 23:26  توسط آينه | 
دلتنگي ...
 

اين روزها

 

صبح ها كه دلم مي گبرد

هواي قايق سواري به سرم مي زند .

اما افسوس !

قايقم را پارو ، شكسته است !

 

... قايقكم آسوده خاطر باش

دل من درياي توست

تمامي اش را به تو مي سپارم

هر مكان كه مي روي  هر نامي كه مي خواهي  برايش بگذار !!!

ديگر پارو چه مي خواهي ؟

هر جا كه اراده كني  تواني رفت !

...

 

 

عصرها كه دلم مي گيرد

هوس بادبادك بازي مي كنم !

اما دريغ !

آسمان كوچك است و

براي بادبادكِ من جايي ندارد

بادبادكِ من !

بيا و تنها در آسمان دستانِ من پرواز كن !

دستان من سنگيَند !

اما سنگي ندارند !

دستان من كوچكند

اما لياقتِ پرواز ترا دارند !

...

پس بادبادكم !

پرواز كن ...

...

 

 

غروب كه مي شود و دلم مي گيرد ،

هوس يك استكان چاي مي كنم !

تا در خانه آرامشي بنوشم .

اما افسوس !

خانه آرامي ندارم !

...

ولي خُرسندم

زيرا كه مي دانم

كسي كه سرپناهي ندارد

دستِ كم هرگز گُم نمي شود !

 

...

 

   

شب كه مي شود و دلم مي گيرد ،

دلم عجيب باران مي خواهد .

اما افسوس !

بارانِ شما ديگر لطفي ندارد

باران شما سميست

باران شما عشق ندارد

باران شما آلوده ست

باران شما اشك ندارد

باران شما غم ندارد

باران شما بي دريغ نمي بارد

...

اين بار تنها خودم مي بارم

تا واپسين تپشهاي دستان سنگيم  !

تا  كوبنده ترين مشتهاي قلبم !

تا واپسين لحظات سرگرداني هايم !

و تا آخرين قطره زندگيم !

خواهم باريد !

 

ببار باران

ببار باران

بي دريغ ببار !

 

 

آينه

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 1:28  توسط آينه | 
لذتِ سقوط
 

 

مدت زمانيست رويايي غريب در من تكرار مي شود

خاموش و بي صدا

سرگشته و مردد

در جستجوي نمي دانم چه !

در راهرويي طولاني قدم مي زنم

سايه هايي از كنارم عبور مي كنند

و هر لحظه كه بر تعدادشان افزوده مي شود

خيالم از نبودنشان آسوده تر مي گردد !

تا ديگر هيچ سايه اي نمي بينم ...

راهروهاي تكرار يكي پس از ديگري مي آيند

و تفاوتشان تنها در صداي گامهاي من است

كه هر لحظه تندتر و تندتر مي گردد

حالا ديگر باران نيز با گام هايم هم صدا شده

و من همچنان عبور مي كنم

به پله ها كه مي رسم

خيال ماندن مرا وسوسه مي كند

اما شوق رسيدن به لذتي غريب

مرا به بالا رفتن وا مي دارد

 

پله هاي انتظار

صداي باران

دلواپسي لذتي نا آشنا

و بار گناهاني كه هرگز نكرده ام

و صداي گام هايي كه هر لحظه بيشتر در آواي باران گم مي شوند

همچون من در لحظه هاي زندگي ... !

 

...

شروع به شمارش پله ها مي كنم

يك

دو

سه ...

زمان كه مي گذرد بر ارتفاع پله ها افزوده مي شود

همه جا تاريك است

تاريك ...

سوز شديدي مرا مي آزارد

احساس مي كنم تمام وجودم دارد می لرزد

بر سرعت مي افزايم تا كه فراموش كنم

فراموش كنم دلواپسي هايم را

هراسهايم را

فراموش كنم

خودم را

و هر چه كه به من مربوط است

و هر چه كه به من ربطي ندارد

زيرا كه به همين دليل به من مربوط است !

فراموش مي كنم ...

 

... ديگر حساب پله ها از دستم در رفته است

 صداها در هم آميخته اند

صداي باران

نواي گام هايم

و صداي ضربان قلبم

ديگر هيچكدام از يكديگر قابل تشخيص نيستند.

... ناگهان نوري چشمانم را مي آزارد

نوري كه از روزنه دري بيرون مي جهد

مي ترسم

مي ترسم كه در را بگشايم

و همه تاريكي ها را فراموش كنم

از فراموشي بيزارم

ديگر صدايي به گوشم نمي رسد

حتي صداي ضربان قلبم

تنها صداي آشناي سكوت !

و دستانم

كه از فراموشي آن همه فراموشي به خود مي لرزند ...

 

ناگزير در را مي گشايم

و در آن همه روشني حل مي شوم

چاره اي نيست

ديگر آلوده شده ام

گام بر پشت بام مي گذارم

و آن شوقِ لذتِ آشنا

در من بيدار مي شود

رو به جولو حركت مي كنم

تا ديگر مجالی براي گامهايم باقي نمي ماند

مي ايستم

به آسمان مي نگرم

مثل هميشه خاكستريست

بادي شروع به وزيدن مي كند

تمام خاطرات در من مرور مي شوند

ديگر لرزشي احساس نمي كنم

ترسي ندارم

باران تشويش ديگر نمي بارد

ديگر از سايه هاي ترديد خبري نيست

به پايين كه نگاه مي كنم

انگار انتها ندارد

بزرگ است

بزرگ ...

همه جا را مه گرفته ...

 

نفسي عميق به اندازه همه انتظارهايم مي كشم

و چشمانم را به روي همه چيز مي بندم

و سپس ...

...

سقوط !

 

 

آينه

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 6:14  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes