تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
شکوه ویرانگی ...
 

 

ویران که می شوم،

تنها اشاره ای مرا از نو می سازد!

من ویرانه ای دور افتاده ام

که در میان ِ خاطرات خاک خورده ، جا مانده است

ترانه ای فراموش شده

که تنها گدایان زیر لب زمزمه ام می کنند!

صدایم اگر بلند می شود،

سهم خود را از سایه ها طلب می کنم

بالا اگر می روم،

تنها حسادتی بر بغض ِ آسمان دارم!

...

خاکستر که می شوم،

شوق آتشی ، اسیر ناله های بارانم!

من خُرده ابری باران ندیده ام

قلم ِ شکسته ای که در حسرتِ تحریر وا مانده است!

زمزمه های گنگم تنها گوش موریانه ها را کر می کند

...

اما تو ای چکاوکِ وحشی!

گاهی مرا از میان اشیاء کهنه

و از لابه لای آلبوم های خاک خورده ات

صدا بزن!

کلنگِ بی بهانه ات را

بر آجری ِ دیوارم بکوب!

...

و گهگاه

هنگامی که از کنار جنازه ام عبور می کنی،

مشتی خاک به دستم بسپار

بر روی قبرم اگر پا می گذاری،

تنها ناسزایی نثار ِ گورم کن!

آری گوری بی نشان ...

و من که در آنجا،

در آرزوی جوانه زدن،

دارم به روی خودم خاک می ریزم!

و ویران اگر می شوم،

تنها اشتیاقی برای نو شدن دارم ...

 

آینه

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:3  توسط آينه | 
بریده یک روزنامه دیواری
 

اصلا چه کار به کار من داريد؟

داريد رو به دريا از دريا سخن می‌گوييد؟

من که سالهاست از پیِ پسينی خلوت

از خوابِ شما و تعبيرِ همين چَرت و پَرتِ بودن بُريده‌ام.

وِلَم کنيد بروم سيگاری بگيرانم

بروم کنار خيابان از کسی ساعتِ قرارِ دريا را بپرسم

بروم بگويم سرکار خانم زيبا،‌ چرا تنها ترانه می‌خوانيد

من هم بلدم زندگی کنم

به خدا من شاعرتر از بعضی بزرگان، به باران نگاه کرده‌ام

خُب دوست دارم که از حرف آدمی

يا وَهمِ آسمان فاصله بگيرم

اين مشکل من است

به شما چه مربوط که ما پاکيزه از آواز عشق زاده می‌شويم

سرشتِ ستاره همين است

همانطور که مثلا سرشتِ سنگ.

باورتان می‌شود که من بُريده باشم؟

من از بادِ بَدآيند بريده‌ام

از اميدِ اين آبِ رفته به جوی

که ديگر به خوابِ سرچشمه باز نخواهد گشت.


من اهل صراحتم

لهجه‌ی آب از آب سخن می‌گويد

تعبير تشنگی حرف ديگری‌ست.

اجازه می‌خواهم اندکی آسودگی را تجربه کنم

حالا سالهاست گاهی اوقات برمی‌گردم و

سمتِ چپِ شانه‌ام را نگاه می‌کنم

حالا سالهات گاهی اوقات از دوستِ دانای خود

از همان راه‌بلدِ رويای گمشده سوال می‌کنم:

- پس کی وقتِ رفتن فراخواهد رسيد؟


من خسته‌ام

خسته از آينه، از آدمی، از آسمان!

مگر تحمل يک پرنده‌ی کوچکِ خانه‌زاد

يک پرنده‌ی جامانده از فوجِ بارانخورده‌ی بی‌بازگشت

تا کجایِ اين آسمانِ تمامِ روياهاست؟


من بريده‌ام

بريده مثل بارانِ تنبلِ عصرِ آخرين جمعه‌ی خرداد

بريده مثلِ شيرِ ماسيده بر پستانِ آهوی مضطرب

بريده مثل باد، باد خسته‌ی به بُن‌بَست نشسته‌ی دی‌ماه

بريده مثل تسبيحِ دوره‌گردی کور بر سنگفرشِ بی‌چراغ.

حالا هی بگو برو خانه چراغ بياور!

"چراغ ما هم در همين خانه شکسته است".

دروغ می‌گويم؟


هی دوستِ دانای من!

فقط بگو کی وقتِ رفتن فراخواهد رسيد؟

 

سید علی صالحی

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 23:45  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes