![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
مرد تنها
|
|
مرد خسته بود مرد تنها! آخرين پکها را به سيگارش مي زد ... زُل زده بود به رقصيدن دود سيگار! به قايقی مي انديشيد و امواج دريا و سفري طولاني ... مرد تازه از راه رسيده بود مرد خسته بود ولي صبر نداشت چهار ديواري ذهنش سقف نداشت! چشمانش پُر ز شوق شوق سفر رفتن به دیاری دور ... ولي مرد خسته بود و به جمله اي فکر مي کرد کلامي ... حرفي ... واژه اي که با او سخن بگويد و پاي مرددش را جاني دوباره ببخشد! مرد ساده بود تنها افکارش را پيچ مي داد! و ذهنش درگير واژه اي تازه بود ... مرد زنده بود و با سوسوي ستاره اي زندگي مي کرد صداي قلبش را مي شنيد آهنگ مورد علاقه اش!
لحظه ای چشمانش را بست و به تاریکی نگریست ... دلش گرفته بود مرد گريست... آسمان باريد بادي وزيد برگي سفيد آرام آرام بر روي دستانش چکيد دستان خسته اش را به روي کاغذ کشيد و بر روي کاغذ سفيد اينگونه نوشت: چه کسي فکرش را مي کرد، زندگي اينقدر زيبا باشد! ... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 9:12 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|