تبليغاتX
آينه
آينه
آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست
...

 

 

جایی به اسم تو

آدم هایی به اسم من

و این ضمیر آخر شخص که اینجا انتظار می کشد

بدون هیچ فعلی، بدون هیچ حرفی

جایی به اسم تو

خیابانهایی که به اسم تو نام می گیرند

و ایستگاه های خسته این خیابان

که همه ی آدمها را دور خودشان می چرخاند

آقا، من ایستگاه آخر پیاده میشوم

چشمهایم را ایستگاه قبل جا گذاشته ام

اینجا

ایستگاه آخر

جایی به اسم تو

دستهای تو

دستهایی که خیابان را بغل کرده

و چشمهای بسته ی من

 

کیارش کاویانی

ماخذ: نشریه فرهنگی آدم برفی ها

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 8:54  توسط آينه | 
آخر خط ...
 

 

شب از نیمه گذشته

و من بی هیچ انتظار

گیلاس لحظات خالی ام را سر می کشم

دستانم تهی ست!

 نه آرزویی

و نه رویایی ...

سرگشته و بی هدف

میان تجربه هایی بی رنگ پرسه می زنم

تجربه هایی که حاصلی نداشتند

جز زخم هایی که

گرد کهنگی بر آنان نشسته،

و بوی تعفن می دهند

و اکنون این منم 

که به رویشان نمک می پاشم

...

من به درد معتادم

دردی که مرا بیدار نگه می دارد

اما همه دنیا خوابیده اند

و من

به چهره ای ترک خورده بر روی آینه ای سرد

چشم می دوزم

که به من پوزخند می زند

 ...

شب از نیمه گذشته

و من همچنان در تردید میان خواب و بیداری

ثانیه ها را دانه دانه از پی هم می شمارم

در ذهن آشفته ام

چوپان گوسفندان ابلهی می شوم

که تنها واژه خوردن را می شناسند.

گوسفندان شمارشان از دانش من بیشتر است

همه را سر می برم

و بر لاشه شان اشک می ریزم

و در انتظار لاشخوری می مانم

که جنازه ام را با خود ببرد

مزحک است!!!

لاشخورها نیز خوابیده اند!

آیا کسی هست؟

کسی هست که لاشخورها را از خواب بیدار کند؟

... 

شب از نیمه گذشته

و من

آنقدر گنگم

که زمین بر روی پیکرم خوابیده است.

سقف آسمان

 بر سرم خراب می شود

و من متهم به همه جرم های دنیا می شوم!

...

کسی به من بگوید ساعت چند است؟

به وقت شما هنگام کدامین درد است؟

همه دنیا خوابیده

ساعت دیواری اتاق نیز خوابش برده

اما با نگاه سردش

به من می گوید که:

دیگر وقت مردن است...

 

آینه

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 0:17  توسط آينه | 
درد دل
 

 

این روزها خاطرات خاکستریم

بدجور به پر و پایم می پیچند ...

 

آینه

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 18:20  توسط آينه | 
...
 

دست های شرجی تو

شمالی ترین دقیقه ی دیروز

روی شانه ی من قد می کشید

و به دریا می رسید

هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد

و هر روز کبوتری بال بسته

در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد

و تمام چهارشنبه سوری های دنیا

مثل همین شب نارس

 آتشی در دل دریا روشن کند

و کنار آن بنشیند

و با کسی به لهجه ی انار تخته نرد بازی کند؟

نگو که هیچ وجه مشترکی بین آیینه و کبوتر و دریا نیست

تمام آیینه های دنیا به دریا می ریزند

 و تمام کبوترهای دنیا ته دریا آشیانه می کنند

اگر باور نمی کنی

پنجره ی باران خورده ات را باز کن

چند سطر پس از باران

ببین خورشید در چه سکوت سبزی فرو رفته

گمان می کنم لای آخرین جمعه ی سال بارانی ام را جا گذاشتم

پنجره ام را جا گذاشتم

و شانه ام را که دست های شرجی تو روی آن قد می کشید

آه، مهربان شرجی من

کنار همین شمعدانی های شعر من بنشین

هیچ کس اندازه ی آسمان دروغ نمی گوید

هیچ بارانی پنج شنبه ی مرا

از عطر ارغوانی آیینه تر نکرده

تا چه رسد به خاطرات شرجی کنج دی ماه پارسال

حالا هرکس برای من مریم بیاورد

گهواره هم می آورد

هر کس انار بیاورد

ایوان پر از عطر پونه هم می آورد

هر کس دریا بیاورد

فنجان لب پریده هم می آورد

گمان می کنی چرا حوالی قنوت دست هایم را به آسمان سپردم؟

هیچ کس به من نگفته بود

خدا میان گهواره ی قمری هاست

بالای عقربه های اردیبهشت

بی باور شنیدم، شمالی ترین دقیقه ی دیروز

خدا با لهجه ی یاس

مرا به نام کوچکم صدا می کرد

من رأس غروب هر اتفاق

پیاله ی آب پشت سر خورشید می ریزم

و خورشید تشنه

رأس طلوع هر واژه زلال از آیینه ام می چکد

به خود خدا خراب تر از آنم

که کسی شمعدانی های شعرم را بچیند

و در ایوان بن بست ماه بکارد

دلم حالا برای بوسه های شرجی ات تنگ شده

دوستت دارم

قدر رایحه ی خدا که لای چادر گل دار آسمان پیچیده

دوستت دارم

قد تمام لحظه های شمالی سالی که پشت آیینه جا گذاشتم

سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و آیینه

تحویل شدند

سیب و سبز و سکوت برایم بیاور

 

مریم اسدی

 

2 نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 21:1  توسط آينه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...


نوشته های پيشين
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينك دوستان
دفترچه ممنوع
  پرسه
  شباني كه دستهاى خدا را مي شست
  زمزمه هاى...دلتنگيام
  الهه سپيده دم
  تولدي ديگر
  مالاريا
  راه شب
  بهار نارنج
  خاطرات كاغذى
  جزيره تنهايي من
  طعم گس عشق
  سايه هاي خيال
  عاشقانه ها
  کعبه دل
 
 

پیوندهای روزانه
انجمن شاعران ایران
  آوای آزاد
  آدم برفی ها
  پیاده رو
  لوح
  کلاغ
  پندار
  سایت رسمی احمد شاملو
  احمد شاملو
  سید علی صالحی
  فریدون مشیری
  سهراب سپهری
  فروغ فرخزاد
  اسماعیل خویی
  حسین پناهی
  یداله رویایی
  یغما گلروئی
  وبلاگ رسمی یغما گلرویی
  خاک من
  هیوا
 
 

وضعيت در ياهو

جستجو در وبلاگ

 
JavaScript Codes