![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
لذتِ سقوط
|
|
مدت زمانيست رويايي غريب در من تكرار مي شود خاموش و بي صدا سرگشته و مردد در جستجوي نمي دانم چه ! در راهرويي طولاني قدم مي زنم سايه هايي از كنارم عبور مي كنند و هر لحظه كه بر تعدادشان افزوده مي شود خيالم از نبودنشان آسوده تر مي گردد ! تا ديگر هيچ سايه اي نمي بينم ... راهروهاي تكرار يكي پس از ديگري مي آيند و تفاوتشان تنها در صداي گامهاي من است كه هر لحظه تندتر و تندتر مي گردد حالا ديگر باران نيز با گام هايم هم صدا شده و من همچنان عبور مي كنم به پله ها كه مي رسم خيال ماندن مرا وسوسه مي كند اما شوق رسيدن به لذتي غريب مرا به بالا رفتن وا مي دارد پله هاي انتظار صداي باران دلواپسي لذتي نا آشنا و بار گناهاني كه هرگز نكرده ام و صداي گام هايي كه هر لحظه بيشتر در آواي باران گم مي شوند همچون من در لحظه هاي زندگي ... ! ... شروع به شمارش پله ها مي كنم يك دو سه ... زمان كه مي گذرد بر ارتفاع پله ها افزوده مي شود همه جا تاريك است تاريك ... سوز شديدي مرا مي آزارد احساس مي كنم تمام وجودم دارد می لرزد بر سرعت مي افزايم تا كه فراموش كنم فراموش كنم دلواپسي هايم را هراسهايم را فراموش كنم خودم را و هر چه كه به من مربوط است و هر چه كه به من ربطي ندارد زيرا كه به همين دليل به من مربوط است ! فراموش مي كنم ... ... ديگر حساب پله ها از دستم در رفته است صداها در هم آميخته اند صداي باران نواي گام هايم و صداي ضربان قلبم ديگر هيچكدام از يكديگر قابل تشخيص نيستند. ... ناگهان نوري چشمانم را مي آزارد نوري كه از روزنه دري بيرون مي جهد مي ترسم مي ترسم كه در را بگشايم و همه تاريكي ها را فراموش كنم از فراموشي بيزارم ديگر صدايي به گوشم نمي رسد حتي صداي ضربان قلبم تنها صداي آشناي سكوت ! و دستانم كه از فراموشي آن همه فراموشي به خود مي لرزند ... ناگزير در را مي گشايم و در آن همه روشني حل مي شوم چاره اي نيست ديگر آلوده شده ام گام بر پشت بام مي گذارم و آن شوقِ لذتِ آشنا در من بيدار مي شود رو به جولو حركت مي كنم تا ديگر مجالی براي گامهايم باقي نمي ماند مي ايستم به آسمان مي نگرم مثل هميشه خاكستريست بادي شروع به وزيدن مي كند تمام خاطرات در من مرور مي شوند ديگر لرزشي احساس نمي كنم ترسي ندارم باران تشويش ديگر نمي بارد ديگر از سايه هاي ترديد خبري نيست به پايين كه نگاه مي كنم انگار انتها ندارد بزرگ است بزرگ ... همه جا را مه گرفته ... نفسي عميق به اندازه همه انتظارهايم مي كشم و چشمانم را به روي همه چيز مي بندم و سپس ... ... سقوط ! آينه
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 6:14 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|