![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
تاريكي ...
|
|
اين روزها حتي شعر نيز در حسرت نگاه تو مي سوزد وقتي صداقتِ چشمانت در ابرهاي غرور من گم شد ، پرنده ذهن من در ساكن ترين مرداب ها خاموش ماند . سرما همه جا را فرا گرفت و آسمان كه دنبال بهانه اي مي گشت ، باريدن آغاز كرد و زمين از هراس ِ نبودنت به خود لرزيد و من كه هنوز بر بودن خويش اصرار داشتم ، در پي جاي پايي براي ماندن مي گشتم! ... آري بهار عشق تو در جان من خوابيد ! ... كدام ستاره تضمين مي كند كه زمزمه هاي اين بهار خام ، در كهولتِ زمستانِ تجربه گم نشود ؟! ... و من گم شدم ... و حتي گم شدنِ خود را نيز ، گم كردم ! و همه چيز گم شد ! ... تاريكي تاريكي و ديگر هيچ ...
آينه
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 23:26 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|