![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
خاطره
|
|
هنوز هم دلم برایت تنگ می شود هر زمان که بر آلبوم عکسهایم گذری می کنم به تصویر تو که می رسم می رسم به یک دنیا خاطره می روم به یک آسمان رویا و زنده می شود رویای آن شبِ بارانی نمی دانم! شاید هم بارانی نبود! اما هر چه که بود آسمان سخت هوای باریدن داشت اما افسوس اکنون آسمان سرد است و من دلتنگ می شوم! وقتی که یاد آن هتل قدیمی می افتم و آن استکانِ چای که میهمانِ تو بودم! یادم هست تو به من گفتی چرا نمی نوشید؟ سرد می شود! و من که داشتم در سردرگمی حسی غریب غرق می شدم، پاسخ دادم: ممنون ، چای را سرد دوست دارم! و تو لبخند زدی! و من چیزی نگفتم آری هنوز هم به یاد آن شب چای را سرد می نوشم! سپس در عوض ِ آن پاسخی که هرگز ندادم، لبخندِ تلخی می زنم و در سکوتِ خود گم می شوم ... ... حال آخرین برگِ آلبوم را ورق می زنم و آن نگاهِ معصوم ِ خدا نگه دار به یادم می آید و دلم می گیرد کاش معنایش را می فهمیدم ... من سخت پریشانم و این سوال سخت ذهنم را به خود مشغول کرده است: ای خوبِ من! آیا تو نیز هنگام مرور خاطراتت، بر روی عکس ِ من ، درنگ می کنی؟؟!
آینه
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 12 تیر1386ساعت 2:32 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|